تبليغاتX
میقات




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


میقات

دستچین خبر و تحلیل

 سيزده سال بدون علی حاتمی
:«هدف من در سينما، ساختن فيلمهايي است كه داراي جنبه‌هاي فرهنگي باشد ـ منظور از فرهنگ، نه اينكه كاري اديبانه ارائه نمايم كه قهرمانانش براي هم شاهنامه بخوانند، مطلقا چنين چيزي نيست هدف من اينست كه در فيلمهايم بتوانم فرهنگ مردم، فرهنگ ايراني را نشان دهم... .»
ایسنا: فردا 14 آذر ماه 1388 هجري شمسي مصادف با سيزدهمين سالروز درگذشت علي حاتمي، كارگردان «مادر»، «دلشدگان»، «كمال‌الملك»، «سوته‌دلان» است.

حاتمي مي‌گفت:«هدف من در سينما، ساختن فيلمهايي است كه داراي جنبه‌هاي فرهنگي باشد ـ منظور از فرهنگ، نه اينكه كاري اديبانه ارائه نمايم كه قهرمانانش براي هم شاهنامه بخوانند، مطلقا چنين چيزي نيست هدف من اينست كه در فيلمهايم بتوانم فرهنگ مردم، فرهنگ ايراني را نشان دهم... .»

علي حاتمي متولد 1323 هجري شمسي است. او در اواخر دوره‌ي متوسطه به اداره‌ي هنرهاي دراماتيك رفت و كلاسهاي نمايشنامه‌نويسي را گذراند و بعد از مدتي از دانشكده هنرهاي دراماتيك فارغ‌التحصيل شد. كار هنري او از سال اول تحصيل در دانشگاه با نمايش «ديب» آغاز كرد.

از ديگر نمايش‌هاي وي مي‌توان به «خاتون خورشيد باف»، «آدم و حوا»، «حسن كچل» و «چهل‌گيس» نام برد.

حاتمي سپس به كار ساخت فيلمهاي تبليغاتي مشغول شد بعدها شروع به همكاري با تلويزيون كرد و اولين كار مهمش در آنجا در مجموعه تلويزيوني جنگل 1347 به عنوان نويسنده و بازيگر بود. فعاليت در سينما را از سال 1349 به عنوان نويسنده و كارگردان با فيلم «حسن كچل» آغاز كرد.

از آثار سينمايي او مي‌توان به «طوقي» 1349 ، «باباشمل» 1350 ، «قلندر» 1351 ، «سوته دلان» 1356 «حاجي واشنگتن» 1361 ، «كمال‌الملك» 1363 ، «مادر» 1368 «دلشدگان» 1370 و... است.

و 14 آذر ماه 1375 انالله و انا اليه راجعون و ««حالا مثل اين كه از اين سينما هم بايد بروم و يابه قول ديالوگ فيلم‌هايم طعمه دام و صيد صياد شدم و يا مي‌شوم و شايد اين پايان عشق است و يا آغاز راه و اگر مرگي هست هيچ گاه چيز ترسناكي نيست. همان طور كه در شاهنامه ما هم نبوده و يا به همان نحو كه من در فيلم‌هايم مرگ را ترسيم كرده‌ام ـ دلشدگان، مادر و ... و حتي در فيلم“مادر“ مرگ قبلا تمرين مي‌شود و من در فيلم‌هايم پرسوناژهايم را قبل از مرگ تطهير مي‌كنم. هرچند خداوند عادل است و رحمان و رحيم، ولي من كه در اين موارد يك آدم عامي و سنتي هستم يا داستان‌هايم را با مرگ جمع‌ كرده‌ام و يا بيانيه‌هاي مهم. فيلم‌هاي من با مرگ به تماشاگر القاء شده و شايد همه داستان بشر درمرگ و زندگي خلاصه شود و البته مرگ پاياني براي زندگي نيست. شما غير از اين فكر مي‌كنيد؟ »

بازخواني آنچه تاكنون درباره‌ي علي حاتمي گفته شده است در سال‌روز درگذشت اين هنرمند ايراني حائز اهميت است.

فريدون جيراني مي‌گويد: «علي حاتمي هنرمندي تكرار‌نشدني بوده و همواره بخشي از فيلمسازان از جمله او متعلق به تاريخ هستند و درتاريخ زنده خواهند ماند.»

سال گذشته در مراسم بزرگداشتي براي علي حاتمي، فريدون جيراني درباره‌ي حاتمي سخن گفت.

او مي‌گفت: «حاتمي از اولين اثر خود يعني «حسن كچل» تا پايان كار خود شهري آرماني را طلب مي‌كرد. او همواره در فيلم‌هايش از گذشته‌اي ياد مي‌كرد كه شايد اگر درتاريخ به آن مراجعه مي‌كرديم، دوران بسيار بدي بود. اما منظور حاتمي از آن شهر، يك شهر آرماني بوده است، شهري كه همه انسان‌هاي آن همديگر را دوست دارند.»

فريدون جيراني يادآور شد:«حاتمي در زمينه‌ي مطالعه تاريخ، فردي علاقه‌مند بود و پيش از آنكه از دنيا برود، نيز درباره‌ي تاريخ و مسائل تاريخي فيلم‌هايش صحبت‌هاي خيلي خوبي كرده بود و من فكر نمي‌كنم هيچ‌كس توانسته باشد شخصيتي مانند ميرزاي شيرازي را مانند او به‌خوبي به تصوير بكشد. البته اين نقش نيز درزمان خود با انتقاداتي مواجه شد اما بعدها جنبه‌هايي از شخصيت شيرازي شناخته شد كه تاييد‌كننده شخصيت ميرزا در فيلم حاتمي بود.

مي‌توانيم بگوييم كه جز فيلم‌هاي حاتمي ميراث تصويري ديگري نداريم و تاريخ تصويري، جز در آثار او در فيلم‌هاي فرد ديگري نيست و اگر هم نمونه‌اي دراين زمينه ارائه شده، نمونه درخشاني نيست.

كارگردان قرمز تاكيد داشت براينكه؛ فكر نمي‌كنم دراين دوره بتوانم حاتمي ديگري پيدا كنيم ودر كل معتقدم حاتمي تكرار‌شدني نيست. او متعلق به زمانه خود بود و برگ آخر دفتر آن زمان بود و فكر نمي‌كنم بارديگري تكرار شود. اما ما بايد در هر شرايط و هر دوره‌اي به‌دنبال فيلمسازان آن دوره بگرديم. حاتمي تكرار‌شدني نيست، همان‌طور كه تقوايي و كيميايي هم ديگر تكرار نمي‌شوند. هرشرايطي آدم‌ها و فيلمسازان خاص خود را دارد و اكنون هم شما مي‌توانيد فيلمسازان نسل خود را پيدا كنيد. 10سال ديگر هم شايد بتوانند مانند اين فيلمسازان را داشته باشيد، اما بخشي از فيلمسازان متعلق به تاريخ هستند و تاريخ از آنها ياد خواهد كرد و آنها درتاريخ زنده خواهند ماند.»

"حاتمي" سعدي سينماي ايران بود

جمشيد مشايخي مي‌گويد: زنده‌ياد "حاتمي "سعدي سينماي ايران بود كه ديالوگ‌هاي حساب شده‌اي در فيلم‌هايش استفاده مي‌كرد. او حرف امروز را در قصه‌هاي ديروز مي‌گفت و تاريخ برايش وسيله بود. حاتمي هنرمند توانايي بود كه به تاريخ وادبيات اشراف كاملي داشت و اثر را از فيلتر ذهن خود خارج و روايت مي‌كرد. من در داستانهاي مولوي، سلطان صابحقران، سوته‌دلان، كمال‌الملك و هزاردستان با او همكاري داشتم. ضمن اينكه قرار بود در "دلشدگان" هم حضور داشته باشم و حتي تست گريم دادم و قرارداد بستم. يك روز هم علي حاتمي با حسين دهلوي خانه ما آمدند و قرار شد او هم به ما كمك كند. مدتي هم تار زدن ياد گرفتم تا استيل ساز زدن را در فيلم به شكل درست داشته باشم. حاتمي به من گفت تا شهريور كاري با من ندارد و دراين فاصله سريال "پيك سحر" پيشنهاد شد. به گونه‌اي قرارداد بستم كه كارم اول شهريور تمام شود. اما 10 مرداد حاتمي مدير توليد را سراغ من فرستاد و به خاطر اينكه كاخ گلستان را جلوتر گرفته بودند، خواستند كار را شروع كنند كه نتوانستم در فيلم بازي كنم. در "مادر" هم قرار بود بازي كنم آن هم نشد. "ورسيون اول "تختي" را هم به من داد و قرار بود نقش "مردم" را در مقابل پيروزي‌ها و شكست‌هاي "تختي" بازي كنم. اما عده‌اي نمي‌خواستند علي با من كار كند وهمين افراد باعث شدند دلخوري‌هايي بين ما بوجود آيد. من كار با او را خيلي دوست داشتم و خود حاتمي معتقد بود ديالوگ‌هايش را من از همه بهتر مي‌گويم و به همين دليل هنوز هم بعضي ازديالوگ‌هايش را حفظ هستم.

او به ايران و تاريخ آن اهميت مي‌داد

علي نصيريان هم با بيان اينكه "علي حاتمي" ريشه در تئاتر داشت و از بچه‌هاي تئاتر بود، مطرح مي‌كند: از همان ابتدا او را مي‌شناختم و با شيوه كاري‌اش هم آشنا بودم. او اسكلتي از قصه و چيزي كه مي‌خواست بسازد را مي‌نوشت و به هنرپيشه‌اش مي‌داد و مي‌گفت چهارچوب و قاب قضيه اين است و ديالوگ‌ها را شب قبل از فيلمبرداري مي‌نوشت و صبح كه مي‌خواست برداشت شود به بازيگر مي‌داد. اين يك مقدار براي من و بازيگران ديگر سخت بود، چون هم زبان كار عادي و راحت نبود و هم اينكه فرصت بسيار محدود بود و تنها مشكل من با حاتمي همين بود. ولي از لحاظ كار چهارچوب‌ها و ديدهايي داشت كه در اول كار مطرح مي‌كرد و در هنگام كار دخالتي در كار هنرپيشه نمي‌كرد و فقط ميزانسن‌ها را توضيح‌ مي‌داد. حاتمي با تمام عواملش خيلي با محبت ارتباط داشت و كارش هم به نظر من منحصر به فرد بود و فرم خاص خودش را داشت. او به ايران و تاريخ ايران و آدم‌هايي كه در تاريخ بودند و حتي اشيا، معماري و رنگ اينها اهميت زيادي مي‌داد و اصرار داشت همه چيز درست دربيايد.

"حاتمي" از پايه‌گذاران سينماي ملي بود

محمد علي كشاورز كه به‌سابقه‌ي همكاري‌اش با زنده‌ياد علي حاتمي اشاره دارد، به ايسنا مي‌گويد: سال 59 مشغول بازي در سريال "سربداران" بودم كه علي حاتمي "هزار دستان" را شروع كرد و اين اولين كار من با او بود. البته قبلا نمايشنامه‌هايي كه نوشته بود را در تئاتر كار كرده بودم. علي از بچه‌هايي بود كه از اداره هنرهاي دراماتيك بيرون آمد و در رشته ادبيات دراماتيك تحصيل مي‌كرد و در بعضي كلاس‌ها با هم بوديم. فيلم‌هاي خوبي هم ساخته بود مثل "سوته دلان" و "ستارخان" و در واقع فيلمنامه‌نويس ماهري بود و هنوز كسي روي دست او در ديالوگ‌نويسي بخصوص در زمان قاجار بلند نشده است.

او ادامه مي‌دهد: هنگام ساخت "هزار دستان" به من مي‌گفت؛ حالا ديگر بايد با من كار كني. او فيلنامه‌اش را به كسي نمي‌داد البته اينكه مي‌گويند چيزي آماده نداشت اشتباه است. علي همه چيزش آماده بود منتهي دست كسي نمي‌داد و فقط به تعداد معدودي كه با آنها آشنا بود مي‌داد. "هزار دستان" را من، مشايخي و انتظامي خوانديم ولي به خيلي از بازيگران نداد. حتي اينكه مي‌گويند سركار مي‌آمد و مي‌نوشت اصلا درست نيست، تمام اين چيزها را علي قبلا نوشته بود، منتهي وقتي سر صحنه مي‌آمد آنها را به كساني كه بايد بازي مي‌كردند مي‌داد. وقتي نقش "شعبان بي مخ" را به من پيشنهاد كرد گفتم:اجازه بده روي نقش مطالعه كنم و ببينم دوستش دارم يا نه، ديدم با اين كار مي‌شود يك تجربه كار هنرپيشگي كرد. با جاهل‌هاي قديمي و لوطي‌هاي محله‌هاي مختلف صحبت كردم تا به نقش نزديك شوم. نزديك به 5 بار هم گريمم عوض شد كه هر بار 4 ساعت طول مي‌كشيد من و انتظامي سنگين‌ترين گريم را داشتيم. به هر حال شروع به كار كرديم.شعبان بي‌مخ نقشي بود كه دوست داشتم و خوشبختانه از نظر مردم هم موفق بود. علي هم دقت زيادي روي كار داشت و حتي به جزئيات مي‌رسيد. "هزار دستان" واقعه‌اي تاريخي به روايت علي حاتمي بود. او به همراه فرخ غفاري از پايه‌گذاران سينماي ملي بودند علي مطالعه زيادي داشت و مردم را خوب مي‌شناخت و نقشش را به كسي مي‌داد كه بتواند آنرا حس كند و حتي وسايلي كه در صحنه انتخاب مي‌كرد، حتما بايد اصل مي‌بود و آنها را از موزه‌ها به امانت مي‌گرفت كه هنرپيشه با ديدن اين اجسام قديمي يك حس جديدي را تجربه كند. بازيگرانش همه برايش مهم بودند چه آنكه نقشي بلند داشت و چه آنكه نقشش كوتاه بود.

در فيلم "كمال الملك" هم همكاري‌ام با علي ادامه پيدا كرد كه نقش "اتابك اعظم" را بازي مي‌كردم و براي اين فيلم هم تحقيقات و مطالعات زيادي را انجام دادم.

او با وسواس عجيبي كار مي‌كرد

مرتضي احمدي از اينكه علي حاتمي بچه محل‌اش بوده است ياد كرد و بيان كرد: كوچه‌اي بنام حاتمي بود كه هنوز هم هست و در آنجا با عمويش زندگي مي‌كردند. اسم كوچه هم براي عمويش "عزيزالله خان حاتمي" نويسنده بزرگ راديو بود. علي در كنار عمويش به اينجا رسيد. علي مرد بامرامي بود و ديالوگ‌هايش مينياتور بود و فكر نمي‌كنم كسي پيدا شده باشد كه بتواند مانند او ديالوگ بنويسد. علي يك برادر و يك خواهر داشت كه برادرش حسين هنوز هم با من تماس دارد.

در فيلم "حسن كچل" به كارگرداني علي حاتمي فقط در تيتراژ خواندم و بازي نكردم و در مقابل اصرار حاتمي براي بازي كردن، گفتم: «علي جان من هر كار هم بكنم به اندازه تيتراژ مورد توجه مردم قرار نمي‌گيرد» كه همينطور هم شد.

"باباشمل"و"قلندر"را هم با او كار كردم و از كارهاي بعد از انقلابش هم بازي در "هزاردستان" را پيشنهاد داد كه آن زمان مساله بيماري همسرم مطرح بود كه مبتلا به سرطان بود كه همه دار و ندارم را خرج او كرده بودم و خواه ناخواه من بايد زياد كار مي‌كردم و نمي توانستم 2 سال مشغول يك كار باشم، "هزاردستان" 8سال طول كشيد. به او هم گفتم من دوست تو هستم. بچه محل هستيم من چيزي را از تو لاپوشاني ندارم، خيلي بدهكارم، بايد كار كنم. علي هم حرف مرا قبول كرد و چيزي نگفت. ولي به عنوان 2 تا بچه محل و دو تا دوست با هم تماس داشتيم و مرگش هم براي من خيلي سخت بود.علي حاتمي با وسواس عجيبي كار مي‌كرد و به همين دليل تمام آثارش به يادگار مانده است.

او فيلمش را در هنگام دوبله هرس مي‌كرد

منوچهر اسماعيلي از دوبلورهاي پيشكسوت هم از سابقه‌ي رفاقتش با علي حاتمي مي‌گويد: با علي حاتمي از "حسن كچل" كه شروع كارش بود رفيق بودم و به همين دليل علاقه خاصي به هم داشتيم و اين همكاري از آن كار كه پيش صدا ضبط كرديم تا فيلم آخرش ادامه داشت. از كارهاي علي حاتمي اصلا نمي‌توان گذشت، خود او معتقد بود و بارها و بارها هم گفت: «كه من فيلمم را در زمان دوبله هرس مي‌كنم و به بار مي‌آورم و معتقد بود كه لحن كارهايشان در دوبله در مي‌آيد.»

چند تا فيلم هم مثل "دلشدگان" سر صحنه گرفت و دوبله نكرد، يكي هم "حاجي واشنگتن" بود كه تقريبا همه هنرپيشه‌ها به جز يكي دو نفر خودشان صحبت كردند و جايي براي دوبله آنچناني نداشت، ولي "كمال‌الملك" و"مادر" او مثال زدني است.

ايمان بچه‌ها پشت حاتمي بود و لحظه‌اي كه حضور نداشت ما كار نمي‌كرديم و صبر مي‌كرديم بيايد و بدون دستور او حتي يك كلمه هم نمي‌گفتيم. با اينكه اطمينان كامل داشت ولي به خودمان اجازه نمي‌داديم. اين اعتقاد اين احترام را براي همه ما واجب مي‌كرد.

مادر" آخرين همكاري من با مرحوم حاتمي است. در اين فيلم هم جاي سه شخصيت اصلي صحبت كردم، پسر بزرگ خانواده كه نقش آنرا محمد علي كشاورز بازي مي‌كرد و آقاي حاتمي گفت، همان شعبان استخواني را مقداري ارتقاء بده و در واقع حساب بانكي‌اش را زياد كرديم و چهار تا كلمه آلماني هم در حرفهايش آورديم. پسر عقب افتاده خانواده با بازي اكبر عبدي كه آن هم شبيه كه نه؛ ولي از جنس "سوته‌دلان" بود كه در واقع بايد گفت، هيچ كدام از پرسوناژ‌ها در تفكر علي حاتمي از دسترسش دور نبودند و هر كدام در يك جايي در فيلمهايش حضور داشته‌اند و برادر ناتني كه جمشيد هاشم پور آنرا بازي مي‌كرد و براي اين نقش آقاي فردوسي‌زاده مترجم زبان عربي خيلي به من كمك كرد و با حضور او تمام اعراب‌گذاري‌هاي را رعايت كردم. البته زياد با اين زبان غريبه نيستم و سابقه ذهني‌ام از اداي كلمات خيلي زياد است و با يك بار گفتن ايشان توانستم صحبت كنم.

زنده‌ياد علي حاتمي چند بار سر فيلمبرداري اين فيلم در همان خانه‌اي كه مي‌خواست كار كند، در خيابان سوم اسفند ماه از من دعوت كرد كه با حال و هواي فيلم آشنا شوم.

اجل مهلت نداد آخرين پيامبر (ص) را بسازد

عزت الله انتظامي هم از فيلم‌نامه‌ي نساخته‌ي علي حاتمي به نام آخرين پيامبر (ص) ياد مي‌كند و به ايسنا مي‌گويد: "آخرين پيامبر(ص)" كه به زندگي حضرت محمد (ص) مربوط مي‌شد از جمله فيلم‌نامه‌هاي‌ آماده‌ي مرحوم علي حاتمي بود كه مجال ساختنش را پيدا نكرد و براي هميشه بايگاني شد.

«زين‌العابدين رهنما» كتاب زيبا و قشنگي درباره‌ي حضرت محمد (ص) نوشته بود كه علي حاتمي تصميم گرفت فيلم‌نامه‌اي براساس اين كتاب آماده كند و آنرا در قالب سريالي بسازد. به اتفاق ايشان به منزل رهنما رفتيم و اجازه اين كار را گرفتيم فيلم‌نامه آماده شد و گفتند بايد به قم برود تا آنجا اجازه ساخت بگيرد كه اين سناريو در آنجا رد شد و آقاي حاتمي آنرا به آقاي رهنما برگرداندند.

علي حاتمي خيلي دوست داشت راجع‌به حضرت محمد (ص) كاري بكند و سناريوي ديگري را با نام «آخرين پيامبر» آماده كرد و آنرا به همراه دو فيلمنامه ديگر به نام‌هاي «آق‌بانو» و «گاردن‌پارتي» به من داد تا آنرا بخوانم و نظرم را بدهم. آنرا خواندم و خيلي خوشم آمد در واقع خيلي خوب روي آن كار شده بود. فقط پيشنهاد كردم به خاطر اينكه فضاي كار درست در بيايد در كشورهاي عربي ساخته شود كه نظر خود حاتمي هم همين بود.

اين سناريو مورد تاييد مراجع قم هم قرار گرفت وپروژه بسيار عظيم بود و بعد از سريال «هزاردستان» تنها سريالي بود كه دوست داشتم در آن بازي كنم كه نشد. در واقع حاتمي مي‌خواست دولت‌هاي ديگر را براي ساخت اين مجموعه به مشارت بكشاند كه اجل مهلتش نداد.

آقاي بازيگر معتقد است: سناريوهاي علي حاتمي خاص بود و با وجود اينكه سناريوي اين سريال كامل است اما شخص ديگري نمي‌تواند اين كار را بسازد. در واقع سبك حاتمي اين بود كه سناريوها را كامل نمي‌نوشت اما وقتي مي‌خوانديم به پيكره كار

پي مي‌برديم. او سر كار صبح به صبح ديالوگي را به بازيگران مي‌داد. حاتمي تبحرش را در ساخت آثار تاريخي با "كمال‌الملك"، "سلطان صاحبقران" و "هزار دستان" نشان داده است.

و صادق ماهرو از دوبلورهاي پيشكسوت به ايسنا مي‌گفت: با علي حاتمي در «حسن كچل» همكاري كردم ومعتقدم او يك دانشمند بود كه خيلي مي‌فهميد. از من خواست صدايم را براي نقش غول بسازم و بعد هم تلافي كرد و اسم من را در تيتراژ، بزرگ بالاي گوينده‌هاي ديگر نوشت.

چنگيز جليلوند ديگر دوبلور پيشكسوت مطرح كرد: فكر مي‌كنم يكي از قشنگ‌ترين كارهايي كه در سينما دوبله كردم فيلم "طوقي" ساخته علي حاتمي بود كه به جاي وثوقي و ملك مطيعي صحبت مي‌كردم و هر دو، صداهايي كاملا متفاوت داشتند كه با راهنمايي‌هاي خوب حاتمي اين نقش‌ها درآمد.

به گزارش ايسنا، علي حاتمي در چهاردهم آذرماه سال 1375 پس از يك بيماري طولاني درگذشت.
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 1:34 توسط ...| |

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 3:25 توسط ...| |

براي "علي کردان"
محمود احمدي افزادي، مديرکل سابق اخبار جام جم و مجري سابق برنامه "نگاه يک"،به بهانه درگذشت علي کردان، يادداشتي را تحت عنوان "براي کردان" نگاشته و به بيان خاطراتي از وي پرداخت.متن اين يادداشت بدين شرح است:
نوشتن در باره ي علي کردان تکراري شده است. يا سخن از مظلوميت اوست يا با عناد و لجاجت همچنان نامش را با آکسفورد گره ميزنند. گويي فقط در همين چند روز قبل و بعد از وزارتش زيسته بود. جز اشاراتي گنگ و مبهم از سوابقش سخني به ميان نمي آيد. تنها يکجا صبوري و سکوتش را ستودند و ديگر تقريبا هيچ.

قصد ستودنش را ندارم که آنقدر دشمن نشناخته و شناخته داشت و دارد که گوش به روي هر حرفي جز آنچه مي خواهند بشنوند بسته اند. ضمن آن که از فضايل و ولرستگي هاي پنهان از ديگرانش هم چيزي نمي دانم. تنها فروخوردن بغض و اصرارش بر فاش نکردن اسرار چرکين برخي استيضاح کنندگانش را شاهد بودم و حکمتش را ندانستم.

فقط مي دانم که آن صبر سنگين جانش را ستاند. مردي که در کار خستگي را به زانو در مي آورد نازک تر لز آني بود که مي پنداشتيم. بازديدش از نمايشگاه مطبوعات سخت حيرانم کرد. مي دانست با چه نامردماني در ميان جمعيت روبرو ميشود و آمد. نشست و حرف زد. و بنا به شواهد همان روز ها دريافته بود کوتاهي عمرش را. و عجيب که باز هم از کسي و چيزي گله نکرد.

همان کت و شلوار سفيد هميشگي و همان لبخند صدا و سيمايي اش. صدا و سيمايي که اقتدار مديريت را در آن معني کرده بود. وقتي پاي نامه اي مي نوشت ؛انجام شود؛ انجام مي شد و همه مي دانستيم که تعارفي در کار نيست. وقتي در طلب بودجه يک تنه به ميان مجلسيان اصلاح طلب و غير اصلاح طلب-در بدترين روزها - ميزد همه مي دانستند که دست خالي بر نمي گردد. اگر قرار بود مرکزي در شهري ساخته شود مي دانستند که مراسم افتتاح ساعتي پس و پيش نخواهد شد و او خواهد آمد.

در ساختن و افزودن پرشتاب بود و پر طاقت. کم کاري و کم فروشي را بر نمي تابيد. نيمه شباني که خسته از خواندن خبر راه روهاي طبقه ي چهارم ساختمان شيشه اي صدا و سيما را مي گذ‌راندم نيمه باز بودن در اتاق ؛معاون اداري و مالي سازمان؛ کنجکاوم کرد. با خودم گفتم در مي زنم و اگر بود که احوالي مي پرسم-اگر هم نبود که چيزي از دست نمي رود. در زدم و بود. 11 شب آذر ماه 77 يا 78. با گروهي از مديرانش. به حرف نشستيم.

از خبر خواندن و خبر نويسي پرسيد و وقتي پرسيدم :اين وقت شب؟! گفت: عقب افتاده ايم و بعد از ساعات اداري کارها سريع تر انجام مي شود. ديگر هرگز فرصتي براي گفتگو دست نداد. رفتارش در سازمان را همه نمي پسنديدند. گاهي متکبرش مي خوانديم و دگر روزي رييس در پرده. در توانمندي اش اما شک نکرديم هرگز. حتي روزي که ديگر معاون اداري و مالي نبود.

در وزارتخانه هاي کار و نفت مي گفتند توسعه طلبي اش ساير معاونان -و شايد حتي وزير را-به هراس مي اندازد. شک ندارم که توسعه خواه بود اما نه از سر جاه طلبي که به عشق کار. با کار زندگي مي کرد. مدام مشکلات را مي کاويد و هر چه سخت تر جذاب تر. گفته بود اگر وزير کشور مانده بودم گره سيستان را باز مي کردم؛ مي توانست.

سخت دل بسته ي رفيقان بود و چه عيب بزرگي! روز استيضاح چشمانش دوستان قديم را مي جست و کسي را نمي يافت-شايد به جز رمضان شجاعي و يکي دو نفر ديگر. عجب تنها ماند مردي که از تنهايي مي گريخت. هر نقطه ضعفي که داشت هرگز پشت کسي را خالي نکرده بود . کردان ماند و توسلش به ؛ فاطمه زهرا (س)؛ که آن هم به سخره گرفته شد. مانده بودم که در ايام غربت چه مي کند. که چگونه به اوج نرسيده افول کرد. که تکليف دوستاني که هميشه نگران معاش و حالشان بود چه مي شود. که چگونه به آينده فکر مي کند.

خبر به کما رفتنش بر سرگشتگي ام افزود. سوالاتم را بي پاسخ يافتم. معلوم بود که بر نمي گردد. دوستي تلفن زد و خبر را گفت. نه مرد را ديده بود و نه در زير مجموعه هايش کار کرده بود. همچون بيشترمان اخبار استيضاح را دنبال مي کرد و همچون بيشترمان سرگرم شده بود. منقلب بود. مي گفت چقدر بد تمام شد اين ماجرا. جواب شنيد: براي ما چرا اما براي خودش نه. اشاره کردم به شهرها و روستاهايي در خطه ي شمال که خودجوش در سوگش به تعطيلي نشستند و مردمي که مهربانانه پيکر خسته اش را در بر گرفتند.

در فاصله ي 4 ماه از جنجال و هياهو به آرامش مطلق رسيد. و به احترامي که از او دريغ شد. مي شنوم که مي گويند: هر چه بود و هر چه کرد گذشت-خدا بيامرزد. گويي هنوز هم منتي بر سر او مي گذاريم. شايد بهتر باشد که از روح به حق پيوسته اش بخواهيم که از داوري ها و تند روي هايمان بگذرد و از اين که ناخواسته اسير بازي هاي سياسي ديگران شديم.

سرنوشت کردان را هم واگذار کنيم به بخشنده ي مهربان وبانويي که متوسل درگاهش شده بود. فانا نسئلک ان کنا صدقناک الا الحقتنا بتصديفنا لهما لنبشر انفسنا بانا قد طهرنا بولايتک.

محمود احمدي افزادي- مدير کل سابق اخبار جام جم
منبع:پايگاه اطلاع رساني پارسينه
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 3:13 توسط ...| |

                      روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید
                                                                (علیرضا قزوه)

جوحی به حج واجب ماه رجب رسید
همراه شیخنا که به درک رطب رسید

می خواست تا شراب طهوری دهد به ما
جوشید آنقدر که به آب عنب رسید


صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست
گر واجبات رفت به ما مستحب رسید

از نو صلا زدند که ما را وجب کنند
از رای ها به شیخ همان یک وجب رسید

مشت و وجب برای همین آفریده شد
بی آنکه انتخاب شود منتخب رسید!

جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف
آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسید

صفین و نهروان و جمل نوش جانشان
این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید


هر کس که دم زد از ادب مرد حرف بود
هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید

بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ
آیینه شکسته شان از حلب رسید

شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند
این از جلو در آمد و آن از عقب رسید

دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا
دندان کرم خورده شان تا عصب رسید

با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند
نوبت به ریشخند سران عرب رسید

گوساله های سامری از طور آمدند
با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید


چیزی نبود حاصل شان  از هجوم وهم
جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید

خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق
روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 4:3 توسط ...| |

 

در طول تاریخ بسیارند زنان اندیشمندی که گمنام مانده‌اند و آوازۀ هوش و اندیشۀ والای‌شان از چهاردیواری خانه فراتر نرفته است؛ و اگر معدودی از آنها که اهل فضل بود و آمد و رفتِ خانه شرح توانایی‌شان را به‌اطراف می‌رساند، آوازه‌شان دیری نمی‌پایید زیرا که تاریخِ آنها را نادیده می‌گرفت. چنین است که چندان چیزی  از این بزرگان  در خاطرۀ تاریخ نمی‌یابیم. یکی از این زنان نامدار بی‌بی منجمه سمنانی، منجم دربار سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه بود.

او دختر کمال‌الدین سمنانی رئیس شافعیه نیشابور و منجم‌باشی سلطان محمد خوارزمشاه و از طرف مادر به فقیه بزرگ خراسان امام محمد بن یحیی منتسب است. تاریخ تولد بی بی به درستی مشخص نیست ولی به نظر می رسد در اواخر قرن ششم متولد شده است. بی بی در خانواده ای فرهیخته رشد کرد و همچون پدرش در علم نجوم تبحر یافت و در رده دانشمندان زمان قرار گرفت، در دربار پادشاهانی چون سلطان جلال الدین خوارزمشاه و علاءالدین کیقباد از جایگاه ویژه برخوردار شد. او به دلیل استعداد و توانایی‌اش به دربار خوارزمشاهیان راه یافت و چون احکامش با قضا و قدرجور درآمد از مقربان درگاه سلطان خوارزم شد و به بی بی منجمه شهرت یافت. بی بی در بسیاری از نبردها در مقابل مغولان پا به پای دیگر جنگجویان می جنگید و در رزم آوری نیز شهره بود و در تواریخ آمده است که او مدتها دوشادوش جلال الدین خوارزمشاه در میدان نبرد با مغولان حضور داشته است.

مستندات تاریخی حاکی از این است که بی‌بی در حدود ۲۰ سالگی منجمی مشهور و بسیار مورد اعتماد سلطان جلال‌الدین بوده است. بی‌بی از نجوم بهرۀ کافی داشته  و می‌توانست تقویمِ کواکب و اوضاع آسمان را استخراج کند. متأسفانه اطلاعات چندانی از این بانوی اندیشمند در دست نیست و اندک دانسته‌هایمان دربارۀ او مبتنی بر اشارات پراکنده‌ای است که از قول فرزندش در برخی کتاب‌های قدیمی آمده است.

همسر بی بی، مجدالدین محمد از سادات گورسرخ گرگان بود. او هم در کنار بی بی در دربار خوارزمشاهی زندگی می کرد و از بزرگان دربار به حساب می آمد. در اوج شهرت بی بی، کمال‌الدین کامیار، از طرف سلطان سلاجقه روم “علاءالدین کیقباد”عازم دربار خوارزمشاهیان شد، قرب آن خانم را نزد سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه دید و در بازگشت از علم و عزت بی بی نزد علاء الدین کیقباد گفت. اما موقعیت بی بی در دربار سلطان جلال‌الدین رو به تزلزل گذاشته و با حسادت درباریان رو به رو بود. پس از چندی سلطان جلال‌الدین در نبردی با مغولان کشته شد، نقل است: که بی بی در یکی از پیشگوییهایش سلطان جلال‌الدین را از خیانت برادرش غیاث الدین آگاه کرده بود، ولی سلطان به حرف او اعتنایی نکرد و در برابر مغولان به خدعه برادر شکست خورد.

با مرگ سلطان، بی بی و همسرش که پشتیبان خود را از دست داده بودند به شام گریختند و به دربار ملک اشرف مظفرالدین موسی ایوبی راه یافتند. سلطان سلجوقی که از ماجرا آگاه شد سفیری نزد بی بی فرستاد، او را با احترام بسیار به قونیه دعوت کرد و در دربار خود جایگاه بالایی برای او در نظر گرفت. هنگام جنگ بین شامیان و سلاجقه روم، بی بی از روی علم نجوم پیروز میدان را، سلطان علاء‌الدین کیقباد اعلام کرد و طبق پیشگویی او جنگ به پایان رسید. پس از پیروزی، سلطان کیقباد اعتقادش به او دو چندان شد و خلعت سلطانی را بر بی بی خاتون پوشانید.

او طبق خواسته بی بی مقام ریاست دارالانشاء و لقب “ترجمان” را به همسرش مجدالدین محمد داد که تا آخر عمر در این مقام به سلطان خدمت کرد. بی بی پسری به نام حسین داشت که به امیرناصرالدین ملقب بود که همچون پدر دردستگاه سلطان خدمت می کرد. او یکی از مورخان و نویسندگان مهم قرن هفتم است، کتاب تاریخ او درمورد سلاجقه روم با نام “الاوامرالعلانیه فی الامور العلانیه” است. وی به علت شهرت مادرش به ابن بی بی مشهور شد. بی بی منجمه در تاریخ ۶۷۹ه ق درگذشت.

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 3:47 توسط ...| |

میلاد مسعود هشتمین نورولایت مبارک 

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 2:48 توسط ...| |

من الغريب الی الحبيب بقلم دکتر محمدباقر قاليباف
آقا جان، نوشتن درخصوص شما، آنهم از طرف بنده که تمام وجود و هويت خود را مرهون لطف و عنايت شما مي‌داند، کار ساده‌اي نيست؛ چرا که اعتقاد دارم وصف زيبايي و محبت شما کلام جاری بی انقطاع و قلب ساری بدون مکث و تعدد لفظ و تواتر معانی را می خواهد و ...ولي چه کنم بي‌بيان هم بغضي فراگير تمام وجودم را مي‌گيرد و گريه تنها سلاحم براي بيان گفتن دوست داشتن شما.

آقاي خوبيها، در آستانه آمدنت، شور ميلادت، چنان شوقی در چهار گوشه عالم برانگيخته است که ...!انگار نه، يقينا تمام تبسم‌ها و شادي‌ها به يک باره با شما متولد مي‌شوند و خداوند با خلقتتان بر تمامی فخر فروشان زیبارو و زیبا سیرتان حجت تمام مي‌کند و نزول جاودانه مهرباني‌تان، برشوره‌زار غربت و تنهايي زمين و زمينيان باران را بشارت می دهد.

آقاي آيينه‌ها، باور دارم که ارض، با نسيم گامهايتان احساس آسماني کرد و خاک، قدم‌گاه گام‌هاي ملکوتي شما شد و چه خوش الحان صوتي بود که آمدنتان را بشارت مي‌داد به اهل مدينه...و چقدر دوست داشتني است روزهاي آمدن شما و آمدي تا ستاره همه بي‌ستاره‌ها باشي؛ اين را بارها غريبان عالم از کبوترهاي حرمت شنيده‌اند.

آقاي مهربانم، نام شما گره‌گشاترين رمز براي مشکلات ما ايراني‌ها و بخصوص اهالي خراسان و بویژه مشهدی ها است. هرکجا نام شما ‌اي هشتمين ستاره از هفتمين آسمان مي‌آيد، هوا معطر مي‌شود و آب‌ها متبرک می گردد و در اين غربتکده خاکي در کنار غربت تو همه تنهايي‌ها را فراموش مي‌کنيم و دخيل مي‌بنديم به حرمت اشک‌هاي دلتنگي‌مان و همرازيت با رازهاي پنهان ما و همدلی ات با دل‌هاي شکسته‌مان.

آقاي عزيزم، در میدانگاه های نبرد که بوديم حضورتان را بسان سايه‌اي طرب‌انگيز احساس مي‌کرديم ولي بازهم دلتنگ شما بوديم...؛ هنگامي، گام‌هايمان استوارتر مي‌شد که رمز عمليات‌هاي ما نام مقدس و زيباي شما بود. اما آقاي رئوفم استدعا دارم به مانند حاجات هم قطاري های شهيدم، اين حقير را حاجت روا نمايي.

آقاي غريب، به کبوتران حرم غبطه مي‌خورم که حياتشان عشق و مرگشان عشق است و لباس احرامشان، بال و پر سپيدشان؛ تنها کافي است سبکبالانه برخيزند تا در طواف گنبد طلايي‌تان با نواي نقاره‌ها برقصند و هنوز هم فرشتگان حريم رضوي به ياد کبوتران خونين بال شما مثل شهيدان برونسي، چراغچي، کاوه، فرومندي، بابانظر، بابارستمي و حسن خودمان و ...فاصله حرمتان تا بهشت رضا را عاشقانه بال مي‌زنند و من همچنان جامانده‌ام!

امام قلب‌ها، بعد از گام نهادن شما به خاک ايران، شاهد تجلي انوار اسلاميت بوديم و عرصه‌هایي همچون انسانيت و ايرانيت احيا شد و ايران به برکت حضور شما به قطب عاشقان و شيفتگان طريقت رستگاري بدل گشت و چه توفيق عظيمي است براي ما که خادم بارگاه شما باشيم و تداوم اين توفيق را پيوسته از شما خواستارم.

آقاي دوست‌داشتني، از شما آموخته‌ايم در تمامي عرصه‌ها و اولاتر از همه در عرصه دين عقلانيت را بکارببريم و بپذيريم که زبان عقل زبان مشترک تمام انسانهاست و از شما مي‌خواهم که ما را مشمول عنايات خود به مانند گذشته نمايید تا به فهم اين زبان مشترک انساني دست يابيم و شاگرد خوبي در مکتب شما باشيم.

امام عزيز، قسم‌تان مي‌دهم به آن هنگامي‌که آقا موسي‌بن جعفر(ع) لبخند و سرور، تمام وجودش را به یمن و برکت ميلاد شما احاطه کرده بود، دستگير ما باشيد تا بتوانيم نهال سي ساله نظام مقدس جمهوري اسلامي که با خون شهيداني همچون شوشتري‌ها، محمدزاده‌ها، صياد شيرازي‌ها و احمد كاظمي‌ها آبياري شده است را به سر منزل مقصود برسانيم.

اي هشتمين خورشيد آسمان ولايت، روز ميلادتان روز تکثير آيينه دل‌هاي ايرانيان است؛ روز سیرابی تشنگان وادي صفا و خشنودي طی طریق کنندگان مروه دلها است. از شما تمنا دارم به حرمت حجت تمامي اهل بيت(س) خريدار آبروي‌مان در نزد امام عصر(عج) باشيد.


زائر و خادم کوچک شما

محمدباقر قاليباف                     
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 2:43 توسط ...| |

پسر 10 ساله اي كه عكس زمان جنيني اش دنيا را تكان داد
آگوست سال ۱۹۹۹ توسط مايكل كلنسى عكاس مجله يو.اس تودي گرفته شده است .

جنيني كه در اين عكس دست جراح را در دست خود گرفته جنيني است كه دچار بيماري مادرزادي اسپاينا بيفيدا ( spina bifida ) (بيرون زدگي نخاع به علت بسته‌نشدن كانال نخاعي ) بوده است . در صورتي كه حاملگي و رشد جنين به همين شكل ادامه مي يافت در ماه هاي آتي احتمال مرگ و يا فلج جنين بسيار بالا بود و براي اولين بار در تاريخ پزشكي قرار شد اين جنين در هفته ۲۱ بارداري در داخل رحم مادر توسط جراح تحت عمل قرار گيرد .



نام اين كودك ساموئل ( Samuel Armas ) و نام جراح دكتر جوزف برونر ( Dr. Joseph Bruner) است . اين عمل در يك مركز پزشكي دانشگاهي ( Nashville’s Vanderbuilt University Medical Center ) انجام شد.
اين عكس بارها در اينترنت انتشار يافت بدون آنكه داستان واقعي آن در جايي ذكر گردد و هر چه انتشار يافت بيشتر به افسانه و تخيلات گويندگان آن ارتباط داشت.



بعد از عمل ، اين جنين ( ساموئل فعلي ) دست خود را از داخل رحم خارج كرد و انگشت جراح را در دست گرفت و با قدرت فشرد به شكلي كه دكتر برونر در تن خود ارتعاش و مورموري را احساس كرد . در اين لحظه عكاس يو.اس.تودي كه براي ثبت تاريخ اولين جراحي داخل رحم در محل حاضر بود تصويري را شكار كرد كه افكار عمومي جهان را تحت تاثير قرار داد.

عكاس مي گويد من در كناري ايستاده بودم و به رحم مادر نگاه مي كردم ناگهان لرزش رحم را ديدم و خواستم از آن عكس بگيرم كه ناگهان يك دست از داخل آن خارج شد و دست جراح را فشرد . من عكس خود را گرفته بودم و اين داستان آنقدر سريع بود كه پرستار پشت سر من فرياد كشيد وآي چه اتفاقي افتاده است .

اين عكس به سرعت در فاكس نيوز و سراسر جهان ارتباطات انتشار يافت .

هيچكس ، هرگز نخواهد فهميد كه اين يك اتفاق بود و يا يك تشكر واقعي .

اين پسر 10 ساله همان جنيني است كه از جراحش تشكر كرد.
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 2:18 توسط ...| |

حاجی های اندک شماری که آبروی ایران را می برند:
تریاک، سرقت و سیگار کشیدن حین طواف!
این ها حتماً شایسته برخورد شدید از سوی ایران هستند تا یک عده معدود به خود اجازه ندهند نام ایران و ایرانی را این چنین لجن مال کنند و باعث شوند تر و خحشم باه م بسوزند.
 مسئولان حج عربستان سعودی اعلام کردند : در هفت ماه گذشته نیروهای مبارزه با مواد مخدر ايران موفق شدند قبل از عزیمت حجاج ایرانی  1069تن را به جرم حمل مواد مخدردرفرودگاه های ایران دستگیرکنند .

 سایت خبری حواروتجدد -یک مقام بلند پایه امنیتی عربستان تاکیدکرد : پلیس سعودی نیز در سال گذشته 160تن از حجاج ایرانی را به اتهام حمل مواد مخدر دستگیر و روانه زندان کرده است.
بر اساس این گزارش ، 780هزار ايراني در سال گذشته عازم عربستان شدند که 223تن از اين زائران توسط  نیروهای امنیتی عربستان دستگيرشدند و پس از انجام تحقیقات اولیه توسط نیروهای سعودی 160تن از حجاج ایرانی را به اتهام حمل مواد مخدر روانه زندان کردند و ديگر متهمان ایرانی که متهم به  سرقت و کشیدن سیگار در هنگام طواف بودند با گرفتن تعهد آزاد شدند.

همچنین مقامات سعودی می گویند که بر اساس آخرین آمار منتشره شده توسط ستاد مبارزه با مواد مخدر ایران ، یک میلیون ودویست هزار معتاد در ايران وجود دارد که دوازده هزارتن از این افراد را معتادان خطرناک تشكيل می دهند.

خاطر نشان می شود که سردار حسين آبادی رئیس پلیس مبارزه با مواد مخدر نیروی انتظامی،درگفت وگوبا ایسنا اظهار داشت که نیروهای مبارزه با مواد مخدر ایران سال گذشته موفق شدند قبل از عزیمت حجاج ایرانی به عربستان  هفت کیلوگرم تریاک از بین 336 حاجی کشف کنند اما این امار امسال به چهارده کیلو گرم از بین 1000حاجی ایرانی افزایش پیدا کرده است .

به نظر می رسد باید ضمن تقویت بازرسی ها در مبادی خروجی حجاج برای جلوگیری از خروج افرادی که حامل مواد مخدر هستند ، لازم است مجازات هایی برای افرادی که با اقدامات خلاف قانون و اخلاق ، این چنین با آبرو و حیثیت ملی ایران بازی می کنند ، در نظر گرفته شود.
متاسفانه در دوره ای که موج تبلیغات ضد ایرانی در جهان بیداد می کند ،عده ای در لباس حج به این امر دامن می زنند و کار دفاع از حیثیت ملی مان را سخت تر می کنند و لذا کسی که در زمان حج ، بی شرمانه سرقت می کند و یا مبادرت به حمل و استعمال مواد مخدر می نماید یا در حین طواف خانه خدا ، در میان نگاه های انبوه زائران از کشورهای مختلف دنیا ، سیگار می کشد ، حتماً شایسته برخورد شدید از سوی ایران است تا یک عده معدود(که در مقایسه با انبوه حاجیان درستکار اندک شمارند) به خود اجازه ندهند نام ایران و ایرانی را این چنین لجن مال کنند و باعث شوند تر و خشک باهم بسوزند.
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 2:13 توسط ...| |

وکیل صدام کتاب خاطرات موکلش را چاپ کرد؛
دروغ‌های بی‌اندازه برای قهرمان‌سازی از صدام در کتاب خاطراتش
                            
انتشار نخستین جلد از کتاب خاطرات صدام که از سوی وکیل وی «خلیل الدولیلی» انتشار یافته، پر از دروغ های عجیب و غریب است.

 دکتر «الجنابی»، پژوهشگر برجسته عراقی با بیان این مطلب گفت: بعثی‌ها، عوامل سلفی و وهابی در عراق، به دنبال قهرمان سازی از صدام هستند و همزمان با تشدید دور جدید خشونت‌ها و حملات تروریستی در این کشور و نزدیک شدن به سالگرد اعدام دیکتاتور عراق، با چاپ این کتاب و ادعاهای واهی، به دنبال مقاصد شوم خود در منطقه هستند.

وی گفت: آنچه «الدولینی» درباره دستگیری صدام بیان و روایت می‌کند که صدام به دست یکی از دوستان قدیمی‌اش در منطقه الدوره به آمریکایی‌ها فروخته شده، دروغ محض است، زیرا صدام پس از دستگیری "مسیح"، ارشدترین محافظ خود، شناسایی و دستگیر شد.

این محافظ صدام که در دوازده سال آخر حکمرانی صدام در عراق، نزدیکترین محافظ و از بستگان عشیره‌ای او بود، پس از بازجویی‌های همراه با شکنجه‌های روحی، مجبور به اعتراف محل اختفای صدام شد.

الجنابی در ادامه گفت: صدام در مخفیگاه خود همچون انسان‌های غارنشین زندگی می‌کرد؛ محل آشپزخانه و خورد و خوراک و استراحت او بسیار آلوده و نامطلوب بود، به گونه ای که ظرف‌های شسته نشده بسیاری در پیرامونش دیده می‌شد.

وی اضافه کرد: همچنین آنچه درباره صدام در این کتاب گفته شده که وی عملیات مقاومت در عراق را رهبری می‌کرده، دروغ است.

صدام که به بیماری پارانوئیس مبتلا بود، به دنبال تشدید بیماری پروستات خود، عملا در مخفیگاه خود، زمینگیر و حتی دچار بیماری تند ادراری شده بود.

او بسیار آسان به دست نیروهای آمریکایی افتاد و بدون هیچ گونه مقاومتی، دستان خود را برای دستبندهای پلاستیکی کماندوهای تیپ 101 ارتش هوابرد آمریکا در سوی آنان دراز کرد. او بدون هیچ گونه مقاومتی حتی از اسلحه خود نیز استفاده نکرد.

این محقق عراقی با رد ادعاهای وکیل صدام درباره این که دیکتاتور سابق عراق، بارها در حال خواندن قرآن در زندان بوده است، گفت: صدام بیشتر اوقاتش را با پرسه زدن در حیاط زندان، درخواست شکلات و سیگار از سربازان آمریکایی و حرف زدن با خود می‌گذراند.

وی افزود: این موجود پلید به هنگام ترس به شدت خار و ذلیل می‌شد.

دکتر الجنابی افزود: برابر نقل قول موفق الربیعی، مقام عالی رتبه امنیتی عراق، صدام به هنگام شنیدن لحظه اعدام خویش به شدت دچار اضطراب شد و در حالی که به نیروهای آمریکایی و پرستار نظامی خود التماس می‌کرد، با داروهای آرام بخش متعادل شد.

وی با بیان این مطلب که ادعاهای بیان شده درباره جنگ عراق علیه ایران نیز در این کتاب به شدت تکذیب می‌شود، گفت: دیکتاتور ترسو عراق به هنگام عملیات کربلای 5 نیروهای ایران، آنچنان در خود لرزیده بود که مجبور شد به رهبران عرب در «فاس» مراکش التماس کرده تا او را از جنگ با ایران برهاند.
همچنین ادعاهای گفته شده مبنی بر این که ایرانیان قصد تصرف عراق را داشته‌اند و آنچه درباره اهداف برون مرزی جمهوری اسلام ایران در این کتاب آورده شده، دروغ محض است.

وی خاطرنشان ساخت: این که ایرانیان کردستان عراق را بمباران شیمیایی کرده اند، دروغی دیگر در صفحات این کتاب است که حتی افراد بی اطلاع نیز امروز در جهان آن را نمی‌پذیرند.

وی یادآور شد، کتاب حاضر نه خاطرات صدام، بلکه واگویه‌های افراد اجیر شده از سوی دختر صدام در اردن و برخی از بعثی‌ها با کمک برخی مزدوران قلم به مزد کشورهای عربی منطقه است که تلاش می‌کنند از صدام اسطوره‌ای مانند "صلاح الدین ایوبی" ساخته و تلاش‌های انجام گرفته در راه آزادی مردم عراق را که با خشونت تروریست‌ها پاسخ داده می‌شود، خنثی سازد.

وی از دولت عراق و ایران خواست تا برای هر چه بیشتر روشن شدن جنایات صدام در کشورهای عربی منطقه از خود تلاش نشان دهند و همچنین اظهار امیدواری کرد، فیلم‌های رفتار ذلیلانه صدام در هنگام دستگیری و نگهداری در زندان از سوی نیروهای آمریکایی منتشر شود.
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 2:9 توسط ...| |

متقاضيان روسپی گری؛ متاهل یا مجرد؟

مطابق تحقيقات، حدود 67 درصد از مردان متقاضي مجرد و مابقي آنها متأهل هستند كه به دليل زياده ‏خواهي و تنوع‏ طلبي به زنان روسپی روي آورده‏اند. 

روسپيگري از نظر آسيب‏ شناسي هرنوع ارتباط جنسي خارج از چارچوب قواعد و قوانين اجتماعي است كه عرضه‏كننده اين ارتباط در برابر چنين عملي، پولي را دريافت مي‏كند. زن به عنوان عرضه‏كننده، روسپي جسمي است و مرد به عنوان متقاضي، روسپي اخلاقي است.

به گفته دکتر ابهری عضو مرکز پژوهش های دانشگاه شهید بهشتی ، حدود 67 درصد از مردان متقاضي مجرد و مابقي آنها متأهل هستند كه به دليل زياده‏ خواهي و تنوع ‏طلبي به زنان روسپی روي آورده ‏اند. شایان ذکر است که بيشتر زنان روسپي نيز مجرد هستند. اما اين عمل در بين زنان متأهل نيز وجود دارد. گاهي مرد معتاد، همسرش را مجبور به اين كار مي‏كند و حتي مشتري‏ هايي را معرفي مي‏كند.

به گفته مجید ابهری، آسیب شناس و متخصص علوم رفتاری، در موارد نادري نيز زن متأهل با اختيار كامل، چنين فعلي را انجام مي‏دهد و همسرش هم مطلع است و تشويق مي‏كند. هر چند تصور اين وضعيت ناگوار كه مردي زن خود را به اين عمل ترغيب كند و راضي به اين كار شود، بسيار مشكل است؛ اما در اين شرايط، مرد خانواده بي‏ غيرتي خويش را توجيه مي‏كند و به جايگزيني معيارها يا حركت معكوس در معيارها مي‏پردازد. به طور مثال مي‏گويد: «من از صبح تلاش مي‏كنم، اما درآمدم كفاف مخارج زندگي را نمي ‏دهد. همسرم نمي‏ تواند شغلي داشته باشد، اما از اين راه مي‏تواند كمك خرج خانواده باشد و…» تمام اين موارد توجيهات كودكانه است.

این استاد دانشگاه در ادامه می گوید: اين مسئله به تغذيه مال حرام هم باز مي‏گردد. فرد معتاد نيز فقط در فكر تأمين مواد مخدر است، لذا حاضر است هر كاري انجام دهد تا مواد مخدر تهيه كند.

این آسیب شناس همچنین تصریح می کند: روسپيگري در بين طبقات بالا و پايين جامعه به چشم مي‏خورد، ليكن طبقات بالاي جامعه به دليل امكانات، مكان و قدرت اقتصادي راحت تر اين كار را انجام مي‏دهند، حتي برخي زنان متخلف ـ كه اكثراً در طبقات بالاي جامعه هستند ـ آزادانه شريك جنسي خود را انتخاب مي‏كنند و به مردان مورد پسندشان پول مي‏دهند.

اما از جمله عوامل مؤثر بر رفتارهاي صحيح جنسي، ادب اجتماعي، پايبندي به باورهاي ديني، رعايت معيارهاي اخلاقي، علاقه به طهارت و پاكي خانواده از شر آلودگي ها، عشق به همسر و خانواده و ازدواج بهنگام، اشباع جنسي و … است. از سوي ديگر رفتارهاي نامناسب جنسي و نيز عرضه و تفاضاي نامشروع مي‏تواند ناشي از عدم ارضاء جنسي و نارضايتي از زندگي زناشويي باشد. ابهری در این باره معتقد است: زياده خواهي و تنوع طلبي هم در تقاضاي نامشروع مردان مؤثر است كه عمدتاً محصول شرايط ذيل است:ـ تغيير ناگهاني پايگاه اجتماعي ـ اقتصادي افراد اعم از زن يا مرد متأهل كه مي‏تواند فرد را به سوي تغيير همسر سوق دهد يا رضايت او را از همسر قانونيش كاهش دهد. در اين شرايط اكثراً تأمين نياز جنسي از راه نامشروع انجام خواهد گرفت. ـ برخي از بانوان نيز به محض تولد اولين فرزند تمام عاطفه و توجه خود را معطوف به فرزند نموده و به نيازها و عواطف همسر خود توجهي ندارند و مرد تشنه محبت را به حال خود رها مي‏كنند.

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:28 توسط ...| |

پادشاهی که گارد حفاظتی‌اش 400 دختر مجرد است
معمر در زبان عربی به معنای مهندس است و معمولا توسط افراد قبل از نام خانوادگی افراد تحصیل کرده در رشته مهندسی عمران و ساختمان بکار میرود ، اینکه ایا نام کوچک پادشاه لیبی معمر است و یا این واژه لقب او است معلوم نیست ، ولی آنچه مسلم است پادشاه هشتاد و چند ساله لیبی که مانند هنرپیشه های سینمایی هر روز گریم میکند دارای رفتارهای عجیبی است ، مثلا گفته میشود او تا کنون در هیچ یک از دیدارهای رسمی یک لباس را دو بار نپوشیده است ، حال بماند که هر یک از لباسهای ایشان حکایت خاص خود را دارد و یا ایشان در اجلاس چند روز پیش سازمان ملل در نیویورک بجای استفاده از پانزده دقیقه وقت اختصاصی خود یکصد دقیقه سخنرانی نمود که بیش از نود دقیقه آن فحش و ناسزا بود بطوریکه مترجم وی پس از سی و پنج دقیقه ترجمه همزمان کم آورد و شخص دیگری جایگزین او شد.


بد نیست بدانید سالها است که او جز در کاخ خودش در هیچ عمارت دیگری اقامت نمیکند و هر گاه برای سفرهای خارجی به دعوت روسای کشورهای دیگر به خارج از لیبی سفر میکند چادر و خیمه و خدم و حشم فراوان خود را به همراه میبرد ، چند سال پیش در سفر به فرانسه در فضای سبز کاخ الیزه (یا ورسای) خیمه و بارگاه خود را برپا نمود و سوژه مناسبی برای خبرنگاران و مطبوعات شد و شایعات فراوانی را به دنبال داشت در سفر اخیر به نیویورک هم ابتدا در پارک ملی نیویورک چادر زدند که ماموران پلیس به دنبال اعتراض برخی از اهالی مبنی بر امنیتی شدن فضای پارک پلیس هیئت لیبیایی را مجبور به جمع کردن خیمه ها نمود (حق و حقوق شهروندی در آمریکا را ملاحظه بفرمایید) و نهایتا هیئت لیبیایی فضای سبز چند هکتاری منزل یکی از ثروتمندان را در حومه نیویورک به مبلغ گزافی برای چند روز اجاره نمود و آنها چادر پادشاه لیبی را در این ملک برپا نمودند.

آنچه مسلم است پادشاه لیبی در سن هشتاد سالگی بسیار علاقه دارد که سوژه مطبوعات و رسانه ها باشد ولی شاید از همه جالب تر کادر حفاظتی و محافظین وی باشد ، کادر حفاظتی وی که بسیار ورزیده و جوان بوده پس از آزمونهای فراوان و گذراندن دوره های سخت انتخاب شده و بیش از چهارصد نفر میباشند که در شیفت های چهل نفره مسئول حفاظت از جان وی را برعهده دارند و در سفر نیویورک هنگامی که پادشاه لیبی برای خرید سوغاتی به یکی از فروشگاههای شهر نیویورک رفته بود این کارولن چهل نفره (البته به همراه تعداد بیشمار پلیسهای محلی) باعث راه بندان و ایجاد ترافیک در شهر نیویورک شد ، کادر حفاظتی ایشان که بر خلاف دیگر محافظین هیچگاه لباس شخصی (در حال شیفت و محافظت) نمیپوشند همگی از میان دختران مجرد انتخاب شده اند و تا زمانی که در خدمت هستند حق ازدواج ندارند.







نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 10:3 توسط ...| |



پدر خوانده خاکستری!

 نشریه (پنجره) که متعلق به یکی از نمایندگان معروف مجلس-علی رضا ذاکانی است در شماره جدید خود از چهره پدرخوانده های اصلاحات پرده برداری کرده است-البته محور این نوشتار موسوی خوینی ها مرد مرموز و خاکستری اصلاحات-است که بدین شرح است:

                                             

«پدرخوانده» نام رماني است پرفروش از «ماريو پوزو» نويسنده شهير آمريكايي، كه در سال 1969 منتشر شد. اين اثر به‎لحاط ترسيم چهره واقعي اعضا و سركردگان مافياي مخوف ايتاليايي ساكن آمريكا، از اهميت ويژه‎اي‎ برخوردار است. «پدرخوانده» از پرفروش‎ترين كتاب‎هاي تاريخ نشر آمريكا و جهان است. براساس رمان پوزو، سري فيلم‎هاي پرفروش «پدرخوانده» ساخته شد كه هنوز طرفداران بسياري در سراسر دنيا دارد.
شخصيت اصلي داستان يعني «دون ويتو كورلئونه» يا همان پدرخوانده مافيا، در يكي از مشهورترين ديالگو‎هاي اين فيلم از بابت نصيحت به فرزندان و اهالي خانواده مافيايي خود مي‎گويد: «هيچ‎وقت اجازه ندين، كسي بيرون از خانواده، بدونه شما به چي فكر مي‎كنين.»
*****
بررسي احزاب و گروه‎هاي سياسي ايران، از منظر جامعه‎شناسي سياسي كاري بسيار دشوار و پيچيده و حتي غيرممكن است. زيرا نقش و تأثير هركدام بر تحولات سياسي و اجتماعي ايران پس از انقلاب به دليل كمبود اطلاعات، عدم شفافيت رهبران جريان‎ها و همچنين كاركرد ناقص رسانه‎ها، نه‎تنها مشخص نيست، بلكه در بسياري از مواقع تحت تأثير جريان‎هاي رسانه‎اي غالب – كه خود را رهبران احزاب و گرو‎ه‎ها جلوه مي‎دهند - گمراه كننده است. به همين دليل و به طريق اولي ، شناخت نقش و جايگاه رهبران جريان‎هاي سياسي نيز كاري بسيار دشوار و راهي بس صعب‎العبور خواهد بود.
با اين همه اگر بخواهيم از علم سياست و جامعه‎شناسي مدرن بهره بگيريم، به اعتقاد نگارنده، نظرات و آراي نخبه‎گراياني چون موسكا، پارتو و منجيلز بهترين راه براي شناخت تئوريك نقش، جايگاه و عملكرد نخبگان سياسي و رهبران احزاب و جريان‎هاي پس از انقلاب خواهد بود.
«ويلفردو پارتو» يكي از بزرگترين نظريه‎پردازان نخبه‎گرايي و از بنيان‎گذاران مكتب لوزان، مي‎گويد: «تاريخ گورستان نخبگان و اشراف است.» او با تعبيري كه از حكمرانان و رهبران به روباه و شير مي‎كند، به‎خوبي ميزان بالاي تأثير افراد و نخبگان را بر بقا و فناي حكومت‎ها توضيح مي‎دهد و بر نقش انكارناپذير رهبران بر توده تأكيد مي‎كند.
صرف‎نظر از اين جمله شعارگونه پارتو، رابرت منجيلز جامعه‎شناس آلماني بيشتر به ياري ما براي فهم ميزان تأثيرگذاري و نقش رهبران جريان‎هاي سياسي و اجتماعي مي‎آيد. منجيلز در مورد قدرت گرفتن فرد يا افراد محدود در ساختار احزاب و گروه‎ها مي‎گويد: «اصولا به دلايل فني و روان‎شناختي، سازمان باعث مي‎شود تا در درون احزاب سياسي و اصناف و حتي دولت، يك گروه به‎وجود آيد كه با گذشت زمان، رهبري اين گروه هرچه بيشتر قدرت را در دست‎هاي خود متمركز مي‎سازد و جالب اين‎كه افراد و توده نيز در اين روند تمركز قدرت، بي‎ميل نبوده و آن را تأييد مي‎كنند .»
با اين توصيف و براي شناخت رهبران جريان‎هاي سياسي كشور كه تا اين اندازه در تحولات و حوادث ايران داراي نقش و اهميت هستند، به‎سراغ دسته‎بندي‎هاي سياسي كشور و رهبران آن‎ها مي‎رويم.
اگر تقسيم‎بندي رايج دهه اخير را بپذيريم و تمام احزاب، گروه‎ها و جبهه‎هاي سياسي را در چهار دسته راست سنتي، راست مدرن، چپ سنتي و چپ مدرن قرار دهيم، براي تعيين اثرگذارترين چهره تمام اين چهار جريان سياسي كشور با مشكل مواجه خواهيم بود.
اين مشكل در دو دسته راست سنتي و مدرن به دليل تعلقات فكري و عقيدتي اين دو جريان به خط اصيل ولايت فقيه و تأثيرپذيري حداكثري آن‎ها از خط مشي رهبري انقلاب، به نسبت جناح مقابل كمتر به چشم مي‎خورد. گرچه در همين دو گروه نيز فرد يا افراد تأثيرگذار حضور دارند كه گاهي مستقل از نظرات رسمي حكومتي به جهت‎دهي اين جريان مي‎پردازند. منصفانه بايد گفت از اين منظر، جريان راست نقاط ضعف و تاريك فراواني در مواجهه با تفكر اصيل خود – كه اين جريان خود را مبتني بر آن شكل داده – در پرونده خود به ثبت رسانده است. اين موضوع البته در جناح چپ و در شاخه سنتي و مدرن آن به دليل تعلق خاطر كمتر به اصل ولايت فقيه و مشي اپوزيسيون‎گونه نسبت به مشي و مرام رسمي حاكميت بيشتر حايز اهميت است؛ يعني رهبري جريان از اهميت بالاتري نسبت به جريان راست برخوردار بوده و شناخت نقش و جايگاه آن به همين ميزان اهميت زيادي دارد.
به همان دلايلي كه پيش‎تر درباره كل جريان‎هاي سياسي و احزاب و گروه‎هاي كشور گفته شد، شناخت دقيق و كارشناسانه رهبران و نخبگان اصلي جناح چپ نيز با پيچيدگي‎هاي بسياري روبه‎روست. چه اين‎كه مشي اپوزيسيون‎گونه اين جريان، علي‎الخصوص در چپ مدرن، به عدم شفافيت آن بيشتر كمك كرده است. براي شروع اگر به‎سراغ چهره‎هاي رسمي و رسانه‎اي‎تر اين جريان برويم، به نام‎هاي سيد محمد خاتمي (رييس‎جمهور دولت اصلاحات)، مهدي كروبي (رييس مجلس اصلاحات) و در اين چند ماه اخير ميرحسين موسوي (رهبر جريان خودخوانده سبز) برمي‎خوريم.
بررسي گذراي حوادث و وقايع اخير و برخورد گروه‎هاي سياسي با اين اشخاص نشان مي‎دهد كه آن‎ها بيش از آن‎كه رهبر و جهت‎دهنده جريان‎هاي سياسي چپ در ايران باشند، نتيجه اين جريانات محسوب مي‎شوند. حقيقت اين است كه در هيچ برهه تاريخي اين افراد به صورت كاملا خودآگاه و مستقل بر اين گروه‎ها تأثيرگذار نبوده‎اند؛ حتي اگر فشارها و تنگناهاي حاصل از عملكرد ضدقانون اين جريان، آن‎ها را به هم نزديك كرده باشد.
اگر از لايه اوليه و البته رسمي اين جريان عبور كنيم به نام‎هايي چون بهزاد نبوي، محمد موسوي خوئيني‎ها و سعيد حجاريان برمي‎خوريم. اسامي كه هرچند براي افكار عمومي نسبت به نام‎هاي قبلي كمتر شناخته شده‎ هستند، اما بدون شك از اين چهره‎هاي رسمي و رسانه‎اي تأثير بسيار بيشتري دارند.
هركدام از اين سه تن در يكي از احزاب اصلي بزرگ و اصلاحات نقش اصلي و محوري را ايفا مي‎كنند. بهزاد نبوي در سازمان مجاهدين انقلاب، سعيد حجاريان در حزب مشاركت و محمد موسوي خوئيني‎ها در مجمع روحانيون مبارز.
حجاريان كه طرفدارانش او را «ايدئولوگ اصلاحات» مي‎خوانند، شخصيت محوري حزب مشاركت و چهره شاخص اصلاح‎طلبان جوان و خط امامي‎هاي دهه شصت است.
ارادت ويژه او به ضلع ديگر اين مثلث يعني موسوي خوئيني‎ها او را با تمام ويژگي‎هاي آكادميك و تأثيرگذارش، از گزينه‎هاي پيش‎روي ما حذف مي‎كند.
بهزاد نبوي ستون محوري سازمان مجاهدين اسلامي و از چهره‎هاي باسابقه و تأثيرگذار هر دو جريان سنتي و مدرن چپ در ايران است. قدرت سازماندهي و تشكيلاتي او در كنار امكانات مالي تأثيرگذارش كه از رهگذر سال‎ها حضور در پست‎هاي نان و آب‎دار اقتصادي به‎دست آورده، وي را به گزينه قابل تأملي براي رهبري پشت پرده اصلاحات تبديل كرده است؛ مسئله‎اي كه از سوي طرفداران و دوستان وي به‎رغم همه انتقاداتي كه بر وي روا مي‎‎دارند، مورد تأكيد قرار دارد. از همين روست كه از سوي روزنامه‎هاي اين جريان در دوره اصلاحات وي به القابي چون «چريك پير» و يا «ماموت با استخوان‎هاي درشت» مفتخر شده بود.
اما حكايت محمد موسوي خوئيني‎ها تا حدودي با نبوي متفاوت است.
خوئيني‎ها يك روحاني است و در كار مركزي تشكل كانوني چپ سنتي، يعني مجمع روحانيون مبارز نقش غيرقابل انكاري دارد.
از ديگر سو به‎دليل تمركز وي بر روي تشكل‎هاي دانشجويي داخل و خارج ايران در مبارزات قبل از انقلاب، تسلط بالايي بر نسل دوم چپ‎هاي ايراني كه دانشجويان خط امامي و دفتر تحكيمي ديروز و اصلاح‎طلبان تندرو امروز محسوب مي‎شوند، دارد. به اين موارد نزديكي وي با امام خميني قبل و بعد از پيروزي انقلاب و عدم پذيرش مسئوليت رسمي جدي در دو دهه گذشته را اضافه كنيد.
موسوي خوئيني‎ها بدين ترتيب تأثيرگذارترين چهره سياسي جناح چپ محسوب مي‎شود. فردي كه علي‎رغم حضور بسيار كم‎رنگ در مجامع عمومي و رسمي و دوري تعمدي از رسانه‎ها، داراي كاريزهاي غيرقابل انكار بر طيف مدرن اصلاح‎طلبان است و در عين حال مقام ريش سفيدي چپ سنتي را نيز با سمت رياست شوراي مركزي مجمع روحانيون مبارز بر عهده دارد.
اميرحسين مهدوي عضو مستعفي سازمان مجاهدين انقلاب در پاسخ به سؤال خبرنگار خبرگزاري فارس كه كدام احزاب سياسي حال حاضر كشور را به جهت تئوريك به سازمان مجاهدين نزديك مي‎دانيد، مي‎گويد: «يقينا از اين جهت نزديك‎ترين گروه‎ها به سازمان، جبهه مشاركت و مجمع روحانيون هستند... سران مجمع هم به‎ويژه آقايان موسوي خوئيني‎ها و خاتمي از جايگاه خاصي بين اعضاي سازمان برخوردار بوده و نقش تعيين‎كننده‎اي در رويكردهاي سازمان و به‎ويژه جهت‎گيري‎هاي آن و تنظيم فهرست‎ها در انتخابات داشتند.»
به اين ترتيب، نفوذ غيرقابل‎انكار خوئيني‎ها بر هر سه حزب بزرگ و محوري جريان اصلاحات مشخص مي‎شود. شايد به همين دليل است كه وقتي روزنامه «سلام» كه متعلق به وي است توقيف مي‎شود، قايله هيجدهم تيرماه 1378پديد مي‎آيد.
در حالي‎كه در همان سال‎ها اصلاح‎طلبان با توقيف‎هاي متعددي در مورد روزنامه‎هاي خود مواجه بودند و هيچ‎گاه چنين عكس‎العمل شديد و غيرقانوني را از خود بروز ندادند. راز حضور مهندس موسوي در انتخابات رياست‎جمهوري آن‎هم بعد از بيست سال سكوت منفعلانه و انزواي سياسي را هم مي‎توان در تأثيرگذاري موسوي خوئيني‎ها جست. چه اين‎كه حضور سؤال‎برانگيز موسوي و كناره‎گيري تعجب‎آور خاتمي به‎نفع وي، در پي اظهار تمايل وي به كانديداتوري موسوي و ارجحيت موسوي بر خاتمي صورت گرفت.
اخبار جسته و گريخته‎اي هم كه از جلسات محرمانه اصلاح‎طلبان در قبل و بعد از انتخابات به فضاي رسانه‎اي درز مي‎كرد، همگي نشان از تصميم‎گيري با محوريت موسوي خوئيني‎ها داشت. از اين‎جاي كار به بعد همان عدم شفافيت و پيچيدگي‎ فضا دست ما را بر تحليل شرايط براساس اخبار قابل استناد مي‎بندد. بنابراين بازهم به تئوري رجوع مي‎كنيم.
منجيلز معتقد است، نياز مذهبي توده‎ها مبتني بر احترام به رؤسا كه به احزاب انتقال مي‎يابد و هم‎چنين بي‎تفاوتي آن‎ها در زمينه اعمال مؤثر دمكراسي و مشاركت در رهبري، نه‎تنها راه را بر اقليت محدود يعني گروه رهبران بازمي‎گذارد، بلكه سبب مي‎شود تا رهبران در راه متمركز ساختن قدرت در دست خود از تشويق توده‎ها نيز برخوردار شوند. رابرت منجيلز تأكيد مي‎كند، در چنين شرايطي احتمال تغيير وضعيت و اعتراض از پايين بسيار ضعيف است. در دعواي بين رهبران آريستوكرات و توده‎هاي بي‎بضاعت، هميشه برد با دسته اول است و اگر تغيير و تحولي صورت پذيرد، ناشي از دعواهايي از نوع اختلاف‎نظر بين خود رهبران است.
به عقيده منجيلز، تحولات سياسي هميشه از اختلافاتي كه بين نخبگان وجود دارد، پديد مي‎آيد و در اين رابطه وظيفه توده فقط اين است كه به نفع نخبگان تظاهرات كرده و به خيابان‎ها ريخته و چه‎بسا در اين روند كشته شوند.
گمانه‎زني فراواني پيرامون نقش و عملكرد موسوي خوئيني‎ها در بسياري از حوادث و وقايع انقلاب موجود است. از ماجراي تأييد صلاحيت بني‎صدر تا مخالفت با رهبري آيت‎ا... خامنه‎اي در جلسه چهاردهم خرداد مجلس خبرگان. اما بسياري از آن‎ها نه قابل اثبات است و نه قابل تكذيب.
اساسا به همين دليل است كه پدرخوانده‎ها به اطرافيان خود توصيه مي‎كنند: «هيچ‎وقت اجازه نديد، كسي بيرون از خانواده بدونه شما به چي فكر مي‎كنين.»

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:41 توسط ...| |


مطلب زیر را در نهال نیوز خواندم -بدون کسر یا افزودن مطلب با هم بخوانیم:

آیت الله بهجت(ره) در آخرين ساعات عمر به فكر آيت الله خامنه اي بودند
 يکي از فرزندان حضرت آیت الله محمد تقی بهجت، چندي پيش در گفت‌وگو با يكي از مقامات به بیان برخی از حالات آخرین روزها و ساعات عمر این مرجع وارسته و عارف پرهیزگار پرداخت.حضرت آيت‌الله خامنه‌اي، چندي پيش ديداري خصوصي با مرحوم آيت‌الله بهجت داشتند که طي آن ايشان يکي از مکاشفه هاي خود را براي مقام معظم رهبري نقل کردند
يکي از نزديکان بيت معظم له با بيان اين خاطره، تصريح کرد: مقام معظم رهبري همواره با هدف زيارت حرم مظهر حضرت معصومه سلام الله عليها و خواندن نماز و مناجات در مسجد جمکران، در ساعات خلوت يا اواسط شب، به همراه تعداد محدودي از محافظان خود عازم شهر قم مي‌شوند که اين ديدارها معمولا به دور از چشم مردم انجام مي‌شود


خاطره اي ناگفته از ديدار محرمانه

وي با اشاره به رابطه صميمي و عاطفي قوي بين رهبر معظم انقلاب و مراجع عظام تقليد، افزود: ايشان اصرار فراواني داشتند که هر بار که به شهر قم مشرف مي‌شدند ديداري نيز با حضرت آيت الله شيخ محمدتقي بهجت داشته باشند و از انفاس رحماني ايشان مستفيض شوند
وي در ادامه با نقل خاطره‌اي از يکي از آخرين ديدارهاي اين دو بزرگوار، گفت: «مقام معظم رهبري نيمه شبي خطاب به محافظان خود فرمودند بايد عازم قم شويم که ظاهراً هدف‌شان عيادت از اين مرجع عظام تقليد بود زيرا خبر رسيده بود که ايشان بيمار شده‌اند. ايشان پس از ورود به قم، طبق سنت هميشگي به سوي منزل آيت‌الله بهجت ـ قدس الله نفسه الزکيه ـ رفتند و آن مرجع فقيد نيز به گونه اي به استقبال ايشان آمدند که به نظر مي‌رسيد به طريقي از حضور سرزده مقام معظم رهبري مطلع شده باشند«
وي ادامه داد: "حضرت آيت‌الله خامنه‌اي مانند هميشه ساعتي به گفت و شنود خصوصي با ايشان پرداختند و آيت‌الله بهجت نيز پس از اتمام ملاقات ايشان را تا داخل کوچه بدرقه کردند".
وي سپس گفت:‌«هنگام بدرقه، آيت الله بهجت رو به رهبر انقلاب کردند و از روي تواضع و کتمان گفتند "نمي دانم در خواب بود يا بيداري" و افزودند: "همين چند روز پيش، همين جايي که شما اکنون ايستاده‌ايد، استادم حضرت آيت‌الله سيد علي قاضي طباطبايي ايستاده بودند و رو به من کردند و گفتند : بهجت! نماز اول وقت! نماز اول وقت! نماز اول وقت!"» دراين هنگام مقام معظم رهبري هم از اين مکاشفه ايشان به فکر فرو رفتند و خداحافظي کردند.
اين منبع نزديک به بيت معظم‌له گفت: نقل اين خاطره از سوي چنين عارف بزرگواري براي چنين شخصيتي که هيچ کدام نماز اول وقت‌شان فوت نمي‌شود بيانگر اهميت جايگاه نماز اول وقت است.
وي افزود: مي‌دانيد که آيت‌الله قاضي، استاد آيت‌الله بهجت، تنها شخصي هستند که به دعاي خودشان، کالبد جسماني‌شان به همراه روح‌شان در اختيار خود ايشان است و به تأييد بسياري از اشخاص از جمله آيت‌الله بهجت و آيت‌الله فاطمي‌نيا، ايشان هنوز با همان کالبد جسمي، به منزل برخي شاگردان خود مي‌روند و مانند اين ماجرا، رهنمودهايي به آنان مي‌دهند.
وي گفت: علامه طباطبايي نيز نقل کرده بودند که آيت‌الله قاضي پس از رحلت‌شان، در اواسط يکي از نمازهاي ايشان در مقابل‌شان با همان پيکر جسماني ظاهر شده و گوشه عمامه ايشان را بيرون کشيده و روي شانه ايشان انداخته و خطاب به ايشان گفته‌اند رعايت مستحباتي مثل تحت‌الحنک انداختن براي شما لازم است


http://www.esteghamat.ir/pic/bahjat00.jpg

 

 فرزند آیت الله بهجت با اشاره به همزمانی روزهای پایانی عمر پدر بزرگوار خود با سفر رهبر انقلاب به استان کردستان، در بیان حالت روحی ایشان، بهحساسيت اين مرجع تقليد نسبت به سلامتي رهبري اشاره کرد.

ايشان در ادامه افزوده است، این موضوع سبب شدتا معظم له برای سلامتی رهبر انقلاب چندین ختم ویژه صلوات و ذكر را گرفتند و مداومت بر این ختم ها که برای سلامتی رهبر انقلاب بوده است تا آخرین ساعات عمر حضرت آیت الله بهجت ادامه داشته است.

پیش از این نیز بارها اخبار مختلف و متفاوتی از ابراز علاقه این مرجع عارف نسبت به ولی امر مسلمین جهان در جمع خواص و نزدیکان معظم له مطرح بوده است، چنانکه برخی از پیش بینی رهبری آیت الله خامنه ای سال ها پیش از رهبری ایشان توسط این مرجع بزرگ فقید خبر داده اند.
 

.پيام تسليت رهبر انقلاب در پی درگذشت آيت‌الله بهجت

بسم الله الرحمن الرحيم

انا لله و انا اليه راجعون

 با دريغ و افسوس فراوان خبر يافتيم كه عالم ربانی، فقيه عاليقدر و عارف روشن ضمير حضرت آيت الله آقای حاج شيخ محمدتقی بهجت «قدس الله نفسه الزكيه» دار فانی را وداع گفته و به جوار رحمت حق پيوسته است.
برای اينجانب و همه ی ارادتمندان آن مرد بزرگ، اين مصيبتی سنگين و ضايعه ای جبران ناپذير است: ثلم فی الاسلام ثلمه لا يسدها شيء. آن بزرگوار كه از برجستگان مراجع تقليد معاصر به شمار می رفتند، معلم بزرگ اخلاق و عرفان و سرچشمه فيوضات معنوی بی پايان نيز بودند. دل نورانی و مصفای آن پارسای پرهيزگار، آيينه ی روشن و صيقل يافته ی الهام الهی، و كلام معطر او راهنمای انديشه و عمل رهجويان و سالكان بود.
اينجانب تسليت صميمانه ی خود را به پيشگاه حضرت بقيه الله ارواحنا فداه تقديم می دارم و به حضرات علمای اعلام و مراجع عظام و شاگردان و ارادتمندان و مستفيضان از نَفَس گرم او و بويژه به خاندان مكرّم و آقازادگان ارجمند ايشان تسليت عرض می كنم و برای خود و ديگر داغداران از خداوند متعال درخواست تسلا و برای روح مطهر آن بزرگوار طلب رحمت و مغفرت می كنم.
والسلام عليه و رحمه الله
سيدعلی خامنه ای

  همراهي آيت‏الله بهجت با انقلاب اسلامی

به خاطر دارم كه قبل از انقلاب، ايشان در برخي مناسبت‏ها به شاه و حكومت او تعريضاتي مي‏زد. منتها حرف‏هاي ايشان رنگ و بوي سياسي نداشت؛ بلكه دارای صبغه اخلاقي بود

آيت الله بهجت در بيان مسائل در لفّافه، تجربه زيادي داشته و دارند. قبل از انقلاب پيش از درسشان در قالب بيان تاريخ معاصر ايران و بيان جور و ستمي كه شاهان و خلفا به مردم روا مي‏داشتند، حرف‏هايش را مي‏زد.

در سال‏های قبل، در جمعي صحبت آقاي بهجت بود. يكي از افراد نظرش اين بود كه آقاي بهجت همگام با انقلاب حركت نمي‏كند و كندي‏هايي دارد. من گفتم: «نه! آقاي بهجت كسي است كه حتي قبل از انقلاب، به شاه و دار و دسته‏اش تعريض مي‏زد و مكرراً مي‏گفت كه شاه قدرتي ندارد و زود مي‏شود او را از بين برد».

در همان سنوات چند بار به منزل حضرت امام رفتيم و چندبار هم حضرت امام به منزل ايشان آمدند و در خلال چند دقيقه‏اي كه امام در آنجا بودند، اشاراتي داشتند. درباره‏ي اشارات امام توضيحاً عرض كنم كه ايشان گاهي از اوقات با اشاره صحبت مي‏كردند. البته تنها برخي افراد به معني اين شاره‏ها پي مي‏بردند. به عنوان مثال گاهی اوقات که به منزل آقای بهجت می‏رفتیم دقايقي که می‏نشستيم، حضرت امام نگاه خاصي به ما كردند كه معنايش اين بود كه برخيز و برو! و من هم می‏رفتم.

به هر تقدير اشاره‏هاي امام براي خودش دنيايي داشت. گاهي اوقات ايشان به ايماء و اشاره مي‏فهماندند كه مثلاً لامپ‏ها را روشن كنيد، خاموش كنيد، فلاني را احترام كنيد و يا بي‏تفاوت باشيد. درك و فهم اين اشارات خيلي جالب بود و لازم بود افراد به خودشان زحمت دهند تا اين موارد را بياموزند. پيش مي‏آمد كه در يك جلسه، فردي حرف نامربوطي مي‏زد كه منطبق با اصول اسلامي نبود. ايشان اخم هايشان را درهم مي‏كشيدند و به اين وسيله موضع‏گيري مي‏نمودند. امام از اين ريزه‏كاري‏ها در وجودشان زياد داشتند.

آقاي بهجت تصريح نمي‏كرد كه بايد آستين‏ها را بالا زد و به جنگ شاه رفت؛ اما با شاه‏ستيزي موافق بود. بر همين اساس بنده اين مطلب را كه آقاي بهجت، موافق انقلاب نبودند، تكذيب مي‏كنم. ايشان هم با مبارزه با شاه موافق بودند و هم راهنمايي‏ها و ارشاداتشان در اين خصوص برقرار بود.

زماني كه حضرت امام از پاريس به تهران آمدند و در جماران مستقر شدند، يك بار آقاي بهجت به بنده فرمودند: «نامه كوچكي دارم، شما زحمت بكشيد و به حضرت امام برسانيد». من نامه را گرفته و خدمت امام بردم. امام نامه را قرائت كردند و بسيار خوشحال شدند. بنده البته در جريان مفاد نامه قرار نگرفتم؛ مگر در مورد يك جمله كه آن هم به واسطه اينكه امام چيزي درباره آن گفتند و ما مي دانستيم كه حول و حوش مسأله نفت دور مي‏زند! ظاهراً آقاي بهجت نوشته بود كه شما نفت را چه كنيد! البته حدس بعضي‏ها اين بود كه آقاي بهجت نوشه است كه شما خمس و سهمين نفت را به فقرا بدهيد، ولي اينگونه نيست.

در همان روزهاي اوج مبارزه، يكي از آقايان به آقاي بهجت گفته بود: «احتمال نمي‏دهيد كه آقاي خميني خيلي دارد تند مي‏رود»؟ و ايشان در پاسخ فرمودند: «احتمال نمي‏دهيد كه ايشان كند مي‏رود؟! و اگر تندتر باشد، رژيم زودتر ساقط مي‏شود»؟

به نظر من آقاي بهجت با مجموع حركت انقلاب هم‏صدا بود و شائبه مخالفت ايشان با امام و انقلاب وجود نداشت. اين انتظار كه آقاي بهجت به سود انقلاب به طور مستوفي سخن بگويد، بي‏معناست؛ چرا كه اساساً ايشان كم‏حرف هستند و بيشتر اوقاتشان صرف اذكار و اوراد مي‏شود.


آيت‏الله بهجت و امام خمینی(ره)

بعد از جريان انقلاب و بازگشت حضرت امام به وطن كه ما در خدمتشان بوديم، يك روز امام گفتند: «فلاني! فردا صبح مي‏خواهيم به منزل آقاي بهجت برويم». صبح كه شد، حدود ساعت 8 يا 5/8، امام برخاستند و به اتفاق به منزل آقاي بهجت واقع در كوچه مسجد ارك و گذرخان رفتيم. ظاهراً حضرت امام اطلاع داشتند كه من و آقاي مصباح با آقاي بهجت، رابطه درسي داريم. به هر حال بعد از اينكه خدمت آقاي بهجت رسيديم، حضرت امام با نگاهشان به بنده فهماندند كه اتاق را ترك كنم. من هم اين كار را كردم. حدود ده تا بيست دقيقه، امام و آقاي بهجت با هم خلوت كرده بودند و بعد از آن بود كه برخاستند تا خارج شويم.

دو، سه بار هم آقاي بهجت به من ‏گفتند: «به آقا بگوييد: فردا دو تا گوسفند قرباني كند». بنده هم مطلب را به اطلاع امام مي‏رساندم و امام هم فوراً دستور مي‏دادند كه اين كار انجام شود. بنده هم به آقاي فرجي قصّاب زنگ مي‏زدم و مي‏گفتم دو تا گوسفند بياوريد و اينجا بكشيد! بعد از ذبح هم گوشت قرباني را به فقرا و همسايگان مي‏داديم.

حتي يك بار آقاي بهجت به بنده فرمودند: «به آقا بگوييد: فردا سه گوسفند قرباني كنند»! بنده هم بدون اينكه علت اين اعداد و ارقام را بدانم، مسأله را به گوش امام مي‏رساندم و امام هم مقيد بودند كه دقيقاً خواسته آقاي بهجت را اجرا كنند.

 آقای بهجت پشتیبان معنوی رهبری بودند

:حجت الاسلام کاظم صدیقی به عنوان یکی از شاگردان برجسته علمی و معنوی ايشان ميگويد

 

ایشان نسبت به امام علاقه خوبی داشت، به صورتی که وقتی امام از زندان آزاد شدند جمعیت می‌آمدند برای استقبال از امام. آقای بهجت فقیه عارف محقق سالک واصل مثل همه‌ی توده‌های مردم می‌آمدند در بیت حضرت امام و سراپا می‌ایستادند در میان جمع و نگاه به امام می‌کردند و می‌گفتند نگاه به ایشان و تبلیغ ایشان جزو عبادت‌هاست.

شاگردان ایشان مثل آیت‌الله مصباح یزدی که مدت‌های مدیدی در محضر آیت‌الله و درس‌های ایشان حضور پیدا می‌کردند، می‌گویند انقلاب از طریق آقای بهجت به ما منتقل و تزریق شد. ایشان ما را تشویق می‌کردند به تبعیت از امام و حمایت از حرکت حضرت امام.

متقابلا علاقه امام به آیت‌الله آقای بهجت که علاقه فوق‌العاده‏ای بود. حضرت امام (ره)می‌گفتند که آقای بهجت صاحب موت اختیاری است و گاهی اطرافیان ایشان مثل آقای مسعودی گفتند که امام آن روزی که بنا بود پیش آقای بهجت بروند، قبل از آن یک شوق و ذوقی برای دیدار با آقای بهجت داشتند و وقتی می‌رفتیم تا آن اتاق محقر آقای بهجت و پیش ایشان بودیم آقا یک حال و احوالی با آقای بهجت می‌کردند. بعد امام نگاه به ما می‌کردند که ما می‌فهمیدیم که ایشان دوست‌دارند خلوت بشود و دونفری با هم سخن بگویند.اینکه میان امام خمینی و آقای بهجت در آن خلوت چه می‌گذرد، خودشون می‌دانند و خدای خودشان که میان این عاشق و معشوق چه می‌گذشت.

این رابطه در دوران مقام معظم رهبری به چه شکل استمرار یافت؟

نسبت به مقام معظم رهبری از قبل از انقلاب هم آقا و آقای بهجت ارادتی به هم داشتند که در این اطلاعیه بعد از وفاتشون هم با کلمه ارادت مطرح کرده بودند و از آن طرف هم مورد علاقه آیت‌الله بهجت بودند.

بعد از رهبری ایشون هم من اونچه که از خلوت آن‌ها یادم هست این بوده که آقای بهجت حامی انقلاب و شخص آقای خامنه‌ای و رهبر عزیزمان بودند.

یکی از دوستان نزدیک من که مثل من به حضور آقای بهجت رفت و آمد داشتند ایشان برای من نقل کردند که در یک جلسه ی دو سه نفری که خدمت آیت‌الله العظمی آقای بهجت بودیم یه کسی انتقاد گونه‌ای را خواستند به رهبری خدمت آقای بهجت بازگو کنند. آقای بهجت به یک نگاه تندی به ایشان فرمودند شما بهتر از ایشان سراغ دارید. من که بهتر از ایشان سراغ ندارم و از این قبیل حمایت‌های وسیع و حساسیتی که نسبت به حوادثی که نگران‌کننده بود ایشان با آن دید باطنه‌شان می‌دیدند.

به مقام معظم رهبری پیغام می‌دادند و توصیه و دعا می‌کردند. تا آنجایی که من رفت و آمد‌های آقای بهجت را در مدت مدیدی زیر نظر داشتم. ایشان بیشترین وقت را برای آقا و آقازاده‌هایشان می‌گذاشت.اعضای دفتر مقام معظم رهبری و فرزندان مقام معظم رهبری، محضر آقای بهجت برایشان پاتوق بود. آقای بهجت نسبت به دیگران خیلی سخت ایشان وقت می‌دادند چون وقت خالی نداشتند. آقای بهجت یا مشغول ذکر بود یا مشغول تحقیق و مطالعه. لذا برای وقتش خیلی ارزش قایل بود، ولی هر وقت پسرهای آقا می‌آمدند یا وقتی بعضی از دفتری‏هایشان می‌آمدند من می‌دیدم که آقا خیلی با روی باز پذیرا بودند خیلی گرم بودند با این بیت.

نقل می‌شود که وقتی خطری مقام‌معظم رهبری را تهدید می‌کرد ایشان رهبری از آن مطلع می‌کردند و خیلی دعا می‌کردند و رهبری را به دعاهایی توصیه می‌کردند. آیا این صحت دارد؟

بله این صحیح است. آقای بهجت مسیرشان و عادتشان این بود که دخالت امور مدیریت کشور نمی‌کردند. این‌ خودش تقویت مدیریت کشور و رهبری بود ولی دلسوزیشان را داشتند، دعایشان را داشتند و در خلوت‌ها آنچه لازمه خیر‌خواهی بود، نسبت به آقایون می‌فرمودند.

 

فرزند آیت الله بهجت با اشاره به همزمانی روزهای پایانی عمر پدر بزرگوار خود با سفر رهبر انقلاب به استان کردستان، در بیان حالت روحی ایشان، بهحساسيت اين مرجع تقليد نسبت به سلامتي رهبري اشاره کرد.

ايشان در ادامه افزوده است، این موضوع سبب شدتا معظم له برای سلامتی رهبر انقلاب چندین ختم ویژه صلوات و ذكر را گرفتند و مداومت بر این ختم ها که برای سلامتی رهبر انقلاب بوده است تا آخرین ساعات عمر حضرت آیت الله بهجت ادامه داشته است.

پیش از این نیز بارها اخبار مختلف و متفاوتی از ابراز علاقه این مرجع عارف نسبت به ولی امر مسلمین جهان در جمع خواص و نزدیکان معظم له مطرح بوده است، چنانکه برخی از پیش بینی رهبری آیت الله خامنه ای سال ها پیش از رهبری ایشان توسط این مرجع بزرگ فقید خبر داده اند.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:30 توسط ...| |

یک نفر به این شخص کمک کند!

 

برداشت اول: حجت الاسلام حکیم تنها باقیمانده فرزندان حکیم بزرگ به رحمت ایزدی پیوست. روحش شاد و راهش پررهرو باد.

برداشت دوم : همه شخصیتهای نظام و سیاسی کشوررحلت این عالم جلیل القدر را تسلیت گفته اند اما خبری تا این لحظه دال بر تسلیت یا واکنشی از میر حسین موسوی در رابطه با این شخصیت بزرگوار مخابره نشده است.

الف : شاید میرحسین هنوز خبرمرگ سید حکیم را دروغ می داند!.

ب : شاید هنوز از رحلت ایشان بی اطلاع است !

ج : شاید هم تصور می کند حکیم در انتخابات عراق تقلب کرده است!

د : به هر حال ما بی اطلاعیم.

برداشت سوم: فیلمی به مناسبت ماه مبارک رمضان بعد از افطار هر شب پخش می شود که شاید همگان آن را دیده باشند.

محسن نامی که با یک اتفاق بعد از بیست و اندی سال در تهران ۸۸ ظاهر می شود محسنی که فقط در جریان اتفاقات دهه اول انقلاب بوده است و الان با دیدن واقعیاتی جدید شوکه می شود.

قصد بدی از طرح این موضوع ندارم ولی باید به محسن حق داد وقتی می بیند هما خانم !  با موبایل صحبت می کنداو رامتهم به دزدی بی سیم ازکمیته کند!

باید او را درک کرد و آدرس کمیته محل را به او نشان داد حالا از کجا باید برایش کمیته نداشته را درست کرد و نشان داد من نمی دانم!.

نباید با کنایه به او گفت که برج میلاد همان برج آزادی است که پایش کود داده اند قد کشیده!

وقتی حرفی از کوچه پروین زد باید با ملایمت به او گفت که اسم کوچه دو دهه است عوض شده!

وقتی برای ۴ هزار تومان کرایه تاکسی یک تو مان پول داد و بقیه اش را برای راننده بخشید ! نباید به او خرده گرفت بلکه بخشش را باید به فال نیک گرفت!.

حالا پی گیری وضعیت نواب و سایر اتفاقات به کنار به هر حال در بیست سال او غایب از اتفاقات بوده حالا کجا بوده خدا می داند و خودش !

حالا تصور کنید آقا محسن را با این اطلاعاتش و غیبت دو دهه اش برای شورای محل یا جایی کاندید کنی و او رای نیاورد.

آیا به او حق نمی دهید دست به هر اقدامی بزند؟!

من که معتقدم باید به او حق داد نه به آن معنی که او می خواهد نه ! باید به او حق دادکه همچنان در توهم دهه ۶۰ باشد و...

ولی چه باید کرد ؟ خوب معلوم است نمی شود دست روی دست گذاشت باید یک نفر به او کمک کند تا از این وضع خارج شود حالا با پیدا کردن زنجیر گم شده که خطر فری گوش بر را هم باید به جان خرید. و یا با بیدار کردنش که آقا جان الان ۸۸ هجری شمسی است نه دهه ۶۰ !

برداشت آخر: آیا شما هم مثل من فکر نمی کنید باید به چنین شخصی کمک کرد؟!

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:17 توسط ...| |

قزوه: به لقب «شهيد» حافظ توجه نشده است

 

                

عليرضا قزوه با بيان اين‌كه حافظ انتقادي‌ترين شعرها را در روزگار خود عليه حاكمان جور داشته است، گفت كه متأسفانه محققان ادبيات فارسي از كنار لقب «شهيد» حافظ به آساني گذشته‌اند.

 مراسم روز جهاني حافظ و همچنين مراسم توديع مسئول خانه فرهنگ ايران در دهلي‌نو، در هفدهمين جلسه انجمن ادبي بيدل دهلي‌نو برگزار شد.

مراسم روز جهاني حافظ به همت مركز تحقيقات فارسي رايزني فرهنگي دهلي‌نو، روز دوشنبه 20 مهرماه 1388 در سالن اجتماعات رايزني فرهنگي ايران در دهلي نو برگزار شد.

در اين مراسم كه هفدهمين نشست انجمن ادبي بيدل دهلوي بود جمعي از شخصيت‌هاي سياسي و فرهنگي ايراني و هندي سخنراني كردند.

پس از تلاوت آيات قرآن با صوت قاري بين‌المللي ايراني، ندافي، مدير مركز تحقيقات، علي رضا قزوه با قرائت غزلي از حافظ سخنان خود را آغاز كرد و ضمن خوشامدگويي به ميهمانان درباره اهميت مقام شاعري حافظ و تأثير او در فرهنگ ايراني مطالبي بيان كرد.

وي يادآور شد كه بخشي از ميراث ادبي حافظ متعلق به سرزمين هند است و دو نسخه از مجموع 10 نسخه معتبر و قديمي ديوان حافظ در كتابخانه‌هاي هند نگهداري مي‌شود.

قزوه گفت: حافظ طبق نظر محمد گل‌اندام، شاگرد او و گردآورنده ديوان حافظ، «شهيد» بوده است. اين لقب شهيد را محمد گل‌اندام در مقدمه خود بر ديوان حافظ نوشته كه متأسفانه محققان ما از كنار اين لقب به آساني گذشته‌اند.
وي افزود: حافظ انتقادي‌ترين شعرها را در روزگار خود عليه حاكمان جور داشته است. او اگرچه از شاه شجاع و امير مبارزالدين در شعرهايش نام مي‌برد، اما با تعريض و كنايه بيشترين انتقادها را هم به آنها دارد.

پس از قزوه، اظهر دهلوي رييس انجمن استادان زبان فارسي هند به ايراد سخن پرداخت و با ستايش از حافظ و تأثير اين شاعر بر گوته آلماني بخشي از سخنان گوته را در باره حافظ به زبان انگليسي و فارسي ترجمه كرد و عظمت شاعري و شخصيت حافظ را از هر نظر ستود.

اختر مهدي رييس بخش ادبيات فارسي دانشگاه نهرو ديگر سخنران اين نشست بود كه به ابعاد عرفاني شخصيت حافظ پرداخت و ضمن مقابسه يك بيت از حافظ با شعري از مولانا يادآور شد كه حافظ در سرودن اين شعر به شهداي كربلا نظر داشته و آن را در لفافه و پنهان بيان كرده است كه:
رندان تشنه لب را آبي نمي‌دهد كس
گويا ولي‌شناسان رفتند از اين ولايت

اما مولانا آشكارا مي‌گويد:
كجاييد اي شهيدان خدايي
بلاجويان دشت كربلايي

سخنران بعدي، زماني استاد اعزامي از ايران و استاد زبان فارسي جامعه مليه اسلاميه بود.
زماني در سخنان خود اختلاف قرائت و معني متفاوت چند واژه در ديوان جافظ را توضيح داد و با بهره‌گيري از اصطلاحات زباني و فرهنگ مردم اصفهان به تفسير چند بيت از حافظ پرداخت.
در اين جلسه همچنين فرهاد طاهري از پژوهشگران ايراني در دايرةالمعارف اسلامي و از دانشجويان دانشگاه نهرو است با موضوع نقش تاريخ و خلاقيت فردي حافظ سخنراني كرد.
رايزن فرهنگي افغانستان در دهلي، عبدالخالق رشيد نيز از ديگر سخنرانان اين برنامه ادبي بود.
ضمن آن كه خسروي يكي از استادان دانشگاه هرات نيز به بيان سخن در باره حافظ و پژوهش در حافظ در كشور افغانستان پرداخت.
پس از آن، نبي‌زاده سفير ايران در دهلي‌نو به ايراد سخن پرداخت و با گراميداشت روز جهاني حافظ و با ستايش از شعر و شخصيت وي از خدمات عبدالحميد ضيايي مسئول خانه فرهنگ نيز تجليل كرد و به دهگاهي مسئول جديد خانه فرهنگ نيز خوشامد گفت و اظهار اميدواري كرد كه وي بتوانند در اين شغل مصدر خدمات مهمي باشد.
در ادامه مراسم، از خدمات عبدالحميد ضيايي طي تصدي مسئوليت خانه فرهنگ تقدير و تشكر شد و مراكز مختلف سياسي و فرهنگي ايران در دهلي‌نو هدايايي به وي تقديم كردند.
ضيايي در سخنان خود پس از مراسم تقديم هدايا و لوح‌هاي يادبود از لطف همه مسئولان و كاركنان سفارت ايران و رايزني فرهنگي و صدا و سيما و خبرگزاري و مدرسه ايرانيان و جامعه المصطفي و انجمن اسلامي دانشجويان و مركز تحقيقات فارسي رايزني تشكر كرد و يادآور شد كه تحقق روابط سياسي ايران و هند در سايه تحقق روابط فرهنگي ميسر خواهد بود.
در خاتمه، كريم نجفي رايزن فرهنگي دهلي‌نو نيز ضمن اهداي لوح سپاس به ضيايي در خصوص ارزش و مقام حافظ در فرهنگ اسلامي و ديگر فرهنگ‌ها سخت گفت و با اهداي دسته گل به دهگاهي ورود وي را خوشامد گفت.
همچنين در اين جلسه اظهر دهلوي و اختر مهدي نيز با اهداي شال و حلقه گل به گردن ضيايي از تلاش‌هاي صادقانه وي تشكر كرد.
در اين جلسه، همچنين از دو كتاب فتوح الحرمين (سروده محي‌الدين لاري شاعر قرن دهم هجري) با اهتمام كريم نجفي برزگر و كتاب رامايانا( نسخه منظوم ملاميسح پاني پتي) به كوشش ضيايي و يونس جعفري كه يك نسخه خطي است و توسط مركز تحقيقات و در راستاي برنامه مصوب چاپ 10 نسخه خطي به چاپ رسيده رونمايي شد.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:55 توسط ...| |

 نه غزه-نه لبنان!؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:54 توسط ...| |

دیروز -چهارشنبه-همزمان با سالروز شهادت امام جعفر صادق(ع) توفیق حضور در بلاد اهل البیت قم المقدسه را داشتم.

ضمن تسلیت این روز که با برگزاری ایین های عزاداری برای ان امام همام-میتوان حقانیت اهل البیت را باردگر به اثبات رساند -به مطلبی میپردازم:

ضمن احترام به مراجع معظم تقلید-ارادت ویژه یی که حضرات ایات وحیدخراسانی و صافی گلپایگانی دارم بر دوستان و بستگانم پوشیده نیست۰ پس از ارتحال ایت الله بهجت-هرگاه کلامی از عالم و فقیه کامل به میان امد ناخداگاه تصویر حضرت ایت الله معظم وحیدخراسانی بر ذهن ناقصم نقش میبندد.

مرجع عزیزی که مقبولیتی ویژه در میان  مردم دارند-همچون مقبولیتی که ایت الله بهجت( رض )داشتند و این مقبولیت الهی از جانب مردم بود که زلالی این مراجع را به خوبی میدیدند.

راستی چرا مردم به عده یی از مراجع که بعضا مراجع خود خوانده نیز هستند ارادتی ندارند.چرا؟

مگر ایت الله بهجت( رض) چه میکرد و یا چه نمیکرد که شد بهجت عارفان-مراسم بدرقه پیکر پاکش هنوز در خاطرمان هست؟!

یا-ایت الله وحید خراسانی چه مسیری را پیموده و میپیماید که این چنین مقبولیت دارد؟

مراجع خود خوانده مرجع را چه میشود ؟...............

حضرات آیات وحید خراسانی و صافی گلپایگانی در سوگ صادق آل محمد(ع)

سالروز شهادت امام صادق (ع )- حضرت ایت الله وحید خراسانی باپای پیاده برای عرض تسلیت به استانه مقدسه حضرت معصومه(س)مشرف میشوند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:20 توسط ...| |

برای باجناق ها!

کامران نجف زاده که نزدیک به دو ماه است از سوی صدا و سیما به فرانسه رفته-مطلبی جالب در وبلاگش منتشر کد -بد ندیدم باز منتشر کنم تا باهم ببینیم:

این روزها شصت و یک سالگی ژیان است.ماشینی که در اصفهان و تهران و پاریس هنوز جولان می دهد و فرانسوی ها نامش را دوشوو گذاشته اند یعنی دواسب.محبوب بود بخاطر مصرف بنزین کم و قیمت ارزان و آگهی های تبلیغاتی اش را دیدم از سالهای دور که زیرش نوشته بود اتوموبیل مردم.

اینجا هم هنوز سوار ژیان می شوند و گاهی ارثیه فامیلی است.ژیان در جنگ جهانی دوم و در روزهای جنگ ما با عراق چه روزهایی از سرگذراند و تمام این مدت امریکایی ها به آن قوطی حلبی می گفتند...قوطی حلبی در ادبیات ما یک چیزی توی مایه های لگن است.برایش حرف درآوردند و حتی خودما ضرب المثل ساختیم که ژیان ماشین نمی شود و باجناق ها فامیل نمی شوند.حتی در تمام این سالها شرکت های بزرگ اتوموبیل سازی چنان تحت فشارش قرار دادند که مدتی کرکره کارخانه را پایین کشید  و ارزوی جوانها و کشاورزهای فرانسوی و تهرانی سالها در صف انتظار می خوابید.

 

ژیان.jpg

می دانید جرم ژیان همانی بود که پایین تبلیغش می نوشتند.اینکه اتوموبیل مردم بود و بنزین کم مصرف می کرد و ارزان بودو کاسبی بعضی ها را به هم می زد.حالا زیاد خوش قواره نبود و سربالایی را خوب بالا نمی رفت هم قبول.سلیقه آنها که دوستش نداشتند هم محترم اما این هم مشتری های خودش را داشت خب.جرمش این بود که برای دهک پایین جامعه بود.برای فرودستانی که برخی فرادستان نمی بینندشان!

حالا من خود به چشم دیده ام در ایران که بعضی ها ژیان را چون محبوبی بر پشت بام خانه نگه می دارندواینجا حتی وصیت نامه پدربزرگی را  خواندم که نوشته بود به پسر:

هرغلطی خواستی بکن!ژیان من را نفروش!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:13 توسط ...| |

امروز این تصویر رو در فضای مجازی دیدم.اولین چیزی که از تصویر میشه یافت-معصومیتی هست که در این جنین دیده میشه!

معصومیتی که بعد از تولد و به مرور برای برخی ادمها از دست خواهد رفت!

معصومیت از دست رفته! باعث میشه از انجام هر خیانت و ظلمی هراس نداشته باشیم.خداکنه ما از این گروه نباشیم.

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:22 توسط ...| |

ویژه نامه جلال ال احمد به همت تقی دژاکام

1- بودن یا نبودن ؛ مسئله این است ؟:

ما بچه نداریم ، من و سیمین . بسیار خوب . این یک واقعیت . اما آیا کار به همین جا ختم می شود ؟ اصلا همین است که آدم را کلافه می کند . یک وقت چیزی هست . بسیار خوب هست . اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد . بروید ببینید در فلسفه چه طومارها که از این قضیه ساخته اند. از حقیقت و واقعیت . دست کم این را نشان می دهند که چرا کُمیت واقعیت لَنگ است . عین کُمیت ما . چهارده سال است که من و زنم مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده ایم . و به نگاه . و گاهی با به روی خود نیاوردن . نشسته ای به کاری ؛ و روزی است خوش ؛ و دور بر داشته ای که هنوز کله ات کار می کند ؛ و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بد جوری خالی است . و یاد گفته آن زن می افتی - دختر خاله مادرم - که نمی دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که :

- تو شهر ، بچه ها ، توی خانه های فسقلی نمی توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید ...

و حیاط به این گندگی ، چهار صد و بیست متر مربع است . اما چه فرق می کند ؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر . وقتی خالی است ، خالی است دیگر . واقعیت یعنی همین ! و آنوقت بچه های همسایه توی خاک و خل می لولند و مهمترین بازیهاشان گشت و گذاری روزانه سر خاکروبه دانی محل است که یک قاشق پیدا کنند یا یک کاپوت ترکیده .

یا صبح است با نم نم بارانی و تو داری هوا می خوری. درد سُکرآور ساقه های جوان را به هدایت قیچی باغبانی لمس می کنی که اگر این شاخه را بزنم ... یا نزنم ... که ناگهان سوز و بریز بچه همسایه از پشت دیوار بلند می شود و بعد درق ... صدایی. و بله . باز پدره رفت سر کار و دو قران روزانه بچه را نداد . و خدا عالم است مادر کی فرصت کند و بیاید به نوازش بچه . و آنوقت شاخه که فراموش می شود هیچ - اصلا قیچی باغبانی که تا هم الان هادی احساس کشاله رفتن ساقه ها بود ، به پاره آجری بدل می شود در دستت که نمی دانی که را می خواسته ای با آن بزنی .

یا توی کوچه ، دخترک دو سه ساله ای ، آویخته به دست مادرش و پا به پای او ، به زحمت می رود و بی اعتنا به تو و به همه دنیا ، هی می گوید : مامان ! خسته مه ... و مادر که چشمش به جعبه آینه مغازه هاست یکمرتبه متوجه نگاه تو می شود . بچه اش را بغل می زند ، همچون حفاظت بره ای در مقابل گرگی ، و تند می کند . و باز تو می مانی و زنت با همان سوال . بغض بیخ خِرت را گرفته و حتم داری که زنت هم حالی بهتر از تو ندارد . و همین باعث می شود که از رفتن به هر جا که قصد داشته اید ، منصرف بشوید ، یا فلان دلخوری را بهانه کنید و باز حرف و سخن . و باز دعوا . و باز کلافگی . و آخر یک روز باید تکلیف این قضیه را روشن کرد .

از : سنگی بر گوری ( انتشارات رواق ، 1360) ، صفحات 10 تا 12 .

            

2-مانیفست غربزدگی :

 آدم غربزده ای که عضوی از اعضای دستگاه رهبری مملکت است پا در هواست ، ذره گردی است معلق در فضا . یا درست همچون خاشاکی بر روی آب . با عمق اجتماع ، فرهنگ و سنت رابطه ها را بریده است . رابطه قدمت و تجدد نیست . خط فاصلی میان کهنه و نو نیست . چیزی است بی رابطه با گذشته وبی هیچ درکی از آینده . نقطه ای در یک خط نیست . بلکه یک نقطه فرضی است بر روی صفحه ای ، یا حتی در فضا . عین همان ذره معلق . لابد می پرسید پس چگونه به رهبری قوم رسیده است ؟ می گویم به جبر ماشین و به تقدیر سیاستی که چاره ای جز متابعت از سیاستهای بزرگ ندارد. در این سوی عالم و بخصوص در ممالک نفت خیز - رسم بر این است که هر چه سبکتر است روی آب می آید . موج حوادث در این نوع مخازن نفتی فقط خس و خاشاک را روی آب می آورد ، آنقدر قدرت ندارد که کف دریا را لمس کند و گوهر را به کناری بیندازد . و ما در این غربزدگی و دردهای ناشی از آن باهمین سرنشینان بی وزن و وزنه موج حوادث سر و کار داریم . بر مرد عادی کوچه که حرجی نیست و حرفش شنیده نیست و گناهی بر او ننوشته اند . او را به هر طریقی بگردانی می گردد . یعنی به هر طرف که تربیت کنی شکل می گیرد و اصلا اگر راستش را بخواهید چون این مرد کوچه در سرنوشت خود موثر نیست ؛ یعنی برای تعیین سرنوشت او سخنی از او نمی پرسیم و مشورتی با او نمی کنیم و به جایش همه از مستشاران و مشاوران خارجی می پرسیم ؛ کار چنین خراب است و چنین گرفتار رهبران غربزده ایم که گاهی درس هم خوانده اند . فرنگ و آمریکا هم بوده اند و کاتش سر و کارمان در دستگاه رهبری مملکت تنها با همین فرنگ رفته ها و درس خوانده ها بود .

آدم غربزده هُرهُری مذهب است . به هیچ چیز اعتقاد ندارد . اما به هیچ چیز هم بی اعتقاد نیست . یک آدم التقاطی است . نان به نرخ روز خور است . همه چیز برایش علی السویه است . خودش باشد و خرش از پل بگذرد دیگر بود و نبود پل هیچ است . نه ایمانی دارد ، نه مسلکی ، نه مرامی ، نه اعتقادی ، نه به خدا یا به بشریت . نه دربند تحول اجتماع است و نه در بند مذهب و لامذهبی . حتی لامذهب هم نیست . هرهری است . گاهی به مسجد هم می رود . همان طور که به کلوپ می رود یا به سینما. اما همه جا فقط تماشاچی است . درست مثل اینکه به تماشای بازی فوتبال رفته . همیشه کنار گود است .هیچ وقت از خودش مایه نمی گذارد . حتی به اندازه نم اشکی در مرگ دوستی یا توجهی در زیارتگاهی یا تفکری در ساعات تنهایی . و اصلا به تنهایی عادت ندارد . از تنها ماندن می گریزد و اصلا چون از خودش وحشت دارد همیشه در همه جا هست . البته رای هم می دهد . اگر رایی باشد - و بخصوص اگر رای دادن مُد باشد - اما به کسی که امید جلب منفعت بیشتری به او می رود . هیچ وقت از او فریادی یا اعتراضی یا امّایی یا چون و چرایی نمی شنوی . سنگین و رنگین و با طمانینه ای در کلام همه چیز را توجیه می کند و خودش را خوشبین جا می زند .

آدم غربزده راحت طلب است . دم را غنیمت می داند و نه البته به تعبیر فلاسفه . ماشینش که مرتب بود و سر و پزش ، دیگر هیچ غمی ندارد . اگر در عهد بوق " غم فرزند و نان و جامه و قوت " سعدی را باز می داشت از سیر در ملکوت ، او که سرش به آخور خودش گرم است جز به خودش به کسی نمی رسد . درد سر برای خودش نمی تراشد . و براحتی شانه هایش را بالا می اندازد . و چون کار خودش حساب کرده است و چون هر قدمی را از روی حسابی بر می دارد و هر کاری را نتیجه معادله ای می داند کاری به کار دیگران ندارد - چه رسد که در غمشان باشد .

آدم غربزده معمولا تخصص ندارد . همه کاره و هیچ کاره است . اما چون به هر صورت درسی خوانده و کتابی دیده و شاید مکتبی . بلد است که در هر جمعی حرفهای دهن پر کن بزند و خودش را جا کند . شاید هم روزگاری تخصصی داشته اما بعد که دیده است در این ولایت ، تنها با یک تخصص نمی توان خر کریم را نعل کرد ، ناچار به کارهای دیگر هم دست زده است . عین پیرزنهای خانواده که بر اثر گذشت عمر و تجربه سالیان از هر چیزی مختصری می دانند - و البته خاله زنکی اش را - آدم غربزده هم از هر چیزی مختصری اطلاعی دارد ، منتهی غربزده اش را . باب روزش را . که به درد تلویزیون هم بخورد . به درد کمیسیون فرهنگی و سمینار هم بخورد . به درد روزنامه پر تیراژ هم بخورد . به درد سخنرانی در کلوپ هم بخورد .

آدم غربزده شخصیت ندارد . چیزی است بی اصالت . خودش و خانه اش و حرفهایش بوی هیچ چیزی را نمی دهد . بیشتر نماینده همه چیز و همه کس است . نه اینکه "کوسمو پولیتن " باشد یعنی دنیا وطنی . ابدا . او هیچ جایی است . نه اینکه همه جایی باشد . ملغمه ای است از انفراد بی شخصیت و شخصیت خالی از خصیصه . چون تامین ندارد تقیه می کند . و در عین حال که خوش تعارف است و خوش برخورد است به مخاطب خود اطمینان ندارد . و چون سوء ظن بر روزگار ما مسلط است هیچ وقت دلش را باز نمی کند . تنها مشخصه او که شاید دستگیر باشد و به چشم بیاید ترس است . و اگر در غرب شخصیت افراد فدای تخصص شده است ؛ اینجا آدم غربزده نه شخصیت دارد نه تخصص . فقط ترس دارد . ترس از فردا ، ترس از معزولی ، ترس از بی نام و نشانی ، ترس از خالی بودن انبانی که به عنوان مغز روی سرش سنگینی می کند .

اگر دست بر قضا اهل سیاست باشد از کوچکترین تمایلات راست و چپ حزب کارگر انگلیس خبر دارد و سناتورهای آمریکایی را بهتر از وزرای حکومت مملکت خودش می شناسد . و اسم و رسم مفسّر "تایم" و "نیوز کرونیکل" را از اسم و رسم پسر عمه دور افتاده خراسانی اش بهتر می داند . و از بشیر و نذیر راستگوترشان می پندارد . چرا ؟ چون این همه در کار مملککت او موثرترند از هر سیاستمدار یا مفسر یا نماینده داخلی . و اگر اهل ادب و سخن باشد فقط علاقه مند است که بداند برنده امسال نوبل که بود یا "گونکور" و "پولیتزر" به که تعلق گرفت . و اگر اهل تحقیق است دست روی دست می گذارد و این همه مسائل قابل تحقیق را در مملکت ندیده می گیرد و فقط در پی این است که فلان مستشرق درباره مسائل قابل تحقیق او چه گفت و چه نوشت . اما اگر از عوام الناس است و اهل مجلات هفتگی و رنگین نامه ها که دیده ایم چند مَرده حلاج است .

از : غربزدگی - به نقل از : کیهان فرهنگی ، سال هیجدهم ، شماره 180 ، مهرماه 1380 ، صفحات 32 تا 34 .

3-به منِ شرقی چه که فاشیستها ، یهودی کشتند ؟

 اما به صراحت و در همین اول کار بگویم که صرف نظر از سنت و اساطیر و آن وعده و وعید دراز و صرف نظر از اینکه چه شد تا حکومت اسرائیل در آن ولایت مستقر شد ، که کار تاریخ نویسان است ، حکومت اسرائیل با وضعی که فعلا دارد ، از نظر من ِ شرقی ، از طرفی سر پل مطمئنی است برای سرمایه گذاری غرب که پس از جنگ دوم به صورتی دیگر و به لباسی دیگر در شرق نمودار شده است و من با این قسمت اسرائیل بگو مگوی فراوان دارم . و بعد هم تجسم خشن کفاره گناهانی است که هم در آن سالهای جنگ ، فاشیستها ، در "داخو" و "بوخن والد" و دیگر داغگاهها ، مرتکب شدند. درست توجه کنید که گناهی است و غربی مرتکب شده است و من ِ شرقی کفّاره می دهم . و سرمایه ای است که غربی صادر می کند و من ِ شرقی پایگاه می دهم . در این مورد هم حرف و سخنها دارم . و در این همه اگر راستش را بخواهیم ، مسیحیت ، حجابی از اسرائیل میان خود و عالَم اسلام کشیده است تا من خطر اصلی را نبینم . سر اعراب اینچنین است که گرم شده .

از : سفر به ولایت عزرائیل ( انتشارات رواق ، 1363 ) ، صفحات 50 و 51

                                        .

4- در سخنرانی یا نوشتن زور نمی زد :

در حَضَر هم مثل سفر ، غالبا ریاضت کشی جلال ادامه دارد . اصلا از زندگی مرفه و راحت می ترسد . مبادا این چنین زندگی ، بی مصرفش بکند یا به قول خودش خِنگ بشود. هر چند زندگی ما از ایجاد چنین حالتی به دور است اما در برنامه همین زندگی ، روزهایی می آید که جوکی محض بشود و این دیگر به عقیده من فوق برنامه است . چون مواد خام نوشته هایش مردُمند و زندگی . در حقیقت آنچه را که می نویسد زندگی کرده است یا می کند و به هر جهت شخصا آزموده یا می آزماید . قهرمانهای داستانهایش را غالبا دیده ام و می شناسم و قهرمانهای داستانهایی را که پیش از آشناییمان نوشته بیشترشان را بعدها دیدم و زود شناختم . زنان و مردان ِ دید و بازدید ، سه تار ، زن ِ زیادی ، مدیر مدرسه غالبا حی و حاضرند و بیشترشان ازاینکه قهرمانهای داستانهای جلال واقع شده اند روحشان بی اطلاع است . برای تهیه مطالب سرگذشت کندوها چند بار زنبور زده باشدش خوب است ؟ و چند بار با هم به کرج به دیدار کندوهای عسل رفتیم و خودش چند بار به دهات اطراف سر زده بماند . آخر سر می خواست در خانه ، کندوی عسل کار بگذارد که نگذاشتم . ترسم از آن بود که به فکر نوشتن داستان حیوانهای بزرگتر از زنبور بیفتد و خانه کم کم باغ وحشی بشود. چون این چنین ،  مقدمات کارش را فراهم می کند بسیار راحت می نویسد . اساسا برای نوشتن مقاله ای یا داستانی یاتهیه کردن یک متن سخنرانی ندیده ام زیاد به اصطلاح زور بزند . البته روزهایی که می نویسد در اطاقش بست می نشیند . می نویسد و می نویسد و اطاقش از دود  سیگار انباشته می شود . همواره با او نیستم تا بدانم در گرماگرم نوشتن در چه حالی است اما گاه که در این مواقع برایش آب میوه و یا نوشیدنی دیگری برده ام ، که باز غالبا اولی را خودم خورده ام متوجه شده ام که هرگز افسرده نیست . حتی گاهی دیده ام که شاد و شنگول هم هست مخصوصا اگر پیشرفت کار به دلخواهش باشد و تصور می کنم که این طبیعی هر آدمی است . لذت یعنی همین که در متن کاری باشی که آن را دوست داری .

از: غروب جلال - نوشته سیمین دانشور  ( قم : انتشارات کتاب سعدی ، 1369 ) ، صفحات 9 و 10 .  

5- طالقانی از جلال می گوید :

الف - اولا باید بدانید که "جلال" پسر عموی من بوده است و از بچه های "طالقان" بود. پدر ایشان از پیشنمازهای خوش بیان و متعبد بود ، و تعبدش خشک بود . آدمی اهل دعا بود و در محله های جنوبی تهران - طرفهای پاچنار - می نشستند . "جلال" از بچگی باهوش بود . و با هم معاشرت خانوادگی داشتیم . در سال 22 - 23 در خیابان شاهپور "انجمن تبلیغات اسلامی" تشکیل داده بودند ، و ایشان از همان ابتدا عضو فعال آنجا بود . ولی وقتی مکتب کمونیستها به وسیله "توده" ای ها گسترش پیدا کرد ، جلال عضو فعال و از نویسنده های حزب شد که مسائلش را به صورت رمانتیک می نوشت . و در این اواخر ، بعد از اضمحلال "توده" ای ها مطالعاتش که عمیق شد ، تقریبا به ملت و آداب و سنن خودمان برگشت و به مذهب گرایش پیدا کرد .

بهترین کتابهایش به نظر من دو کتاب "غربزدگی" و "خسی در میقات" اوست که خسی در میقات را در سفر حج خود نوشته است که هم جنبه سیاسی دارد و هم فلسفه حج را در بعضی جاها خوب بیان کرده است .

آن وقتهایی که در شمیران جلسات تفسیر قرآن داشتم به آنجا می آمد . یک روز به جلال گفتم : این وضعی که برای تو پیش آمده ، که بر اثر آن به مکاتب دیگر روی آوردی ، نتیجه فشاری است که خانواده بر شما وارد می کرد ... مثلا اجبارا او را به "شاه عبدالعظیم" می بردند تا دعای کمیل بخواند!

در این اواخر جلال خیلی خوب شده بود و به سنت اسلام علاقه مند . دو هفته قبل از فوتش با هم از شمیران می آمدیم . به من اصرار کرد که به کلبه او در "اسالم" یکی از نقاط جنگلی شمال برویم . می گفت : "برویم تا درد دل کنم ". و من انتظار داشتم به آنجا برویم ، که خبر فوتش را آوردند .

از : روزنامه کیهان ، 14/ 6/ 1358 ، یادنامه دهمین سال خاموشی جلال آل احمد .

     

ب - جلال نه تنها همولایتی بلکه از اقوام نزدیک ما بود ، جوانی بود واقعا فوق العاده با استعداد و با سواد و مبارز.

قلم بسیار شیرینی داشت و من بعضی از کتابهایش را خوانده ام . جلال با اینکه به طرف توده ای ها و مارکسیستها جذب شد و قبلا هم در یک خانواده سنتی مذهبی پرورش یافته بود ، مع ذالک به برداشتهای عمیق و تعابیر جالبی درباره مسائل اسلامی رسیده بود و بخصوص این اواخر هر چه می گذشت درباره اسلام و تشیع به بصیرت و بینش بهتر می رسید .

جلال در بعضی جلسات تفسیر قرآن که داشتم شرکت می کرد و گاهی اظهاراتی هم داشت. یک بار با من به شوخی گفت : آقا ! شما هم ما را کافر می دانید ؟

جلال بارها با اصرار از من خواسته بود که همراهش به کلبه ای که در جنگل داشت و گاه برای استراحت به آنجا می رفت ، بروم ولی من فرصت نکرده بودم دعوتش را بپذیرم .

یکی از روزهای آخر عمر مرحوم جلال ، من و پسرم با ماشین آهسته می رفتیم که پسرم به من گفت : آقای آل احمد شما را صدا می زند . وقتی پیاده شدیم دیدیم مرحوم جلال کنار یک ماشین ایستاده است و به محض اینکه مرا دید گفت : آقا ! چرا بالاخره نمی آیید به آن کلبه حقیر برویم ؟ و بعد بخصوص ، این جمله را به یاد دارم که گفت : آقا ! سرم آتش گرفته این روزها دارم منفجر می شوم .

متوجه شدم که جلال از اوضاع سیاسی روز بشدت بر آشفته و ناراحت است و همان طورکه خودش اشاره می کرد دیگر طاقتش طاق شده بود .

جلال بسیار اظهار علاقه می کرد که با هم به صحبت و بحث بنشینیم و از مسائل اسلامی و سیاسی و اجتماعی حرف بزنیم . من به او قول دادم که در اولین فرصت به سراغش بروم و با هم به خانه یا کلبه ای که می گفت برویم اما متاسفانه چیزی از آن ملاقات نگذشته بود که آن خبر تاسف آور را شنیدم.

مرگ جلال هنوز هم مشکوک به نظر می رسد .

آل احمد و شریعتی و امثال اینها روشنفکران صادق و پژوهشگر و حقیقت طلبی هستند که پوچی مکاتب مادی و دعاوی دیگران را درک کرده اند و نیازهای انسان و دعوت فطرت را فهمیده اند .

از : روزنامه کیهان ، 20 / شهریور / 1359

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 6:2 توسط ...| |

31 سال پیش، 9 شهریور 1357 یک روحانی ایرانی در لیبی ربوده شد. کسی که قرار بود رئیس جمهور انقلاب مردم ایران شود. مردی که امام خمینی از دهه 40 که مبارزه اش را آغاز کرد، فعالیت های او را که چندسالی زودتر شروع کرده بود، دنبال می کرد. مردی که پناه مبارزان ایرانی ای بود که به خارج فرار می کردند. مردی که از نفوذ بین المللی اش برای آزادی امام خمینی از زندان و انتقالش از ترکیه به نجف استفاده کرد.

مردی که برای اولین بار در دهه چهل شمسی، اندیشه گفت و گو و همزیستی مسالمت آمیز ادیان و تمدن ها را مطرح کرد. مردی که معتقد به مدارا و گفت و گو بود. کسی که اعتقاد داشت: دین پیش از آنکه توشه آخرت باشد، والا ترین وسیله برای زندگی ست. او به اصل «کرامت انسان» معتقد بود؛ اصلی که می گوید: آزادی یعنی به رسمیت شناختن کرامت انسان و خوش گمانی نسبت به انسان. حال آنکه نبود آزادی یعنی بدگمانی نسبت به انسان و کاستن از کرامت او .

با اعتقاد به این اصل بود که برای توانمند سازی مردم تلاش کرد و به آنان یاد دادند که خودشان حرف بزنند و تلاش کنند.

مردی که امروز 11هزار و 322 روز از زندانی بودنش می گذرد، نه رئیس جمهور بود، نه نخست وزیر، نه سیاستمدار، مسلمان بود؛ شیعه ایرانی. کسی که با یک اشاره اش می توانست کشوری را متحد کند. کسی که در اوج قدرت و محبوبیتش هرگز مخالفانش را محدود نکرد، آزار نداد، انتقام نگرفت، حتی کوچک ترین توهینی به آنان که بیرحمانه و کینه ورزانه علیه ش می گفتند و می نوشتند، بر زبان نیاورد. کسی که به مخالفش فرصت حرف زدن می داد، به دیدارشان می رفت، مشکلاتشان را حل می کرد. چون اعتقاد داشت: کسی می تواند آزادی را محدود کند که به فطرت انسانی کافر باشد.

مردی که می گفت: آزادی هرگز تمام شدنی نیست و صیانت از آزادی ممکن نیست مگربا آزادی.

او، سید موسی صدر است؛ امام سید موسی صدر. کسی که نمونه اسلام مدارا، اسلام رحمت و اسلام صلح بود. اما 31 سال است در زندان های دیکتاتور لیبی، معمر قذافی زندانی است. عمر اسارت او به اندازه عمر جمهوری اسلامی است و در تمام این سال ها، آنان که باید برای آزادی اش تلاش می کردند، سکوت کردند و به اسارتش رضایت دادند. چرا که تفکر و روشش را نمی پسندند. چرا که می دانند اگر او باشد، اگر بیاید، کسی اسلامشان را باور نمی کند.

امام موسی صدر 31 سال است زندانی سکوت خاموشان و رضایت حاکمان است.

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:15 توسط ...| |

جهاد کشاورزی اصفهان اسراییل را به رسمیت شناخت


با ورورد به پرتال سازمان جهاد کشاورزی استان اصفهان، در صورتی که بخواهید عضو سایت شوید، در قسمت ثبت نام، نام کشور غاصب اشغال گر را خواهید دید که نشان از بی توجهی و سهل انگاری مسئول مربوطه و یا خدای ناکرده به رسمیت شناختن این رژیم توسط جهاد کشاورزی استان اصفهان دارد که نام این کشور را در قسمت ثبت نامی خود وارد کرده است.

بدیهی است توضیح این سازمان در این مورد ضروری به نظر می رسد.

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 15:51 توسط ...| |

علت تغییر نام یک بلوار در مشهد

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 16:37 توسط ...| |

سالمرگ "گنجشکک اشی مشی"

            

 9شهریور ماه امسال هفت سال از مرگ فرهاد مهرداد آهنگساز، خواننده و نوازنده ایرانی گذشت. 

هنرمندی که خواننده بود اما از امتيازات خوانندگي استفاده نمي کرد. ترانه هاي سياسي مي خواند اما ميراث خوار سياست نبود، لاف سياسي نمي زد، دکان سياسي باز نمي کرد. از هيچ نمدي، توقع هيچ کلاهي نداشت- که هيچ- حتي به کلاهي که ديگران بر سر خودشان مي گذاشتند، مي خنديد.

اینقدر زود هفت سال از خاموش شدن صدای مخملی فرهاد گذشت.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 16:27 توسط ...| |


Design By : Night Skin